این روزها آنقدر مطلب برای خواندن بود ،که …
یاد شمس افتادم ،که گفت :مرا هنوز اهلییت نوشتن نیست ! کاشکی اهلییت شنودن بودی .“
کاشکی مرا هم اهلییت فهمیدن شرایط موجود بودی !!! .
کاشکی مارا هم اهلییت فهمیدن اتحاد بودی !!! .
کاشکی ما را هم اهلییت فهمیدن… بودی !!! .
با لب دمساز خود گر جفتمی … گفتنی ها گفتمی
ارسال شده در Uncategorized | بیان دیدگاه »
سر درس عشق دارد دل دردمند حافظ….
در روز اول سال تحصيلى، خانم معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست.
البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امکان نداشت.
مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود که خانم معلم چندان دل خوشى از او نداشت.
او سال قبل نيز دانش آموز همين کلاس بود. هميشه لباس هاى کثيف به تن داشت، با بچه هاى ديگر نمي جوشيد و به درسش هم نمي رسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم معلم از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره او در کلاس پنجم حضور مي يافت، خانم معلم تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال هاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي ببرد و بتواند کمکش کند.
معلّم کلاس اول ، در پرونده اش نوشته بود: اودانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکاليفش را خيلى خوب انجام مي دهد و رفتار خوبى دارد. “رضايت کامل”.
معلّم کلاس دوم در پرونده اش نوشته بود: دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمان ناپذير مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.
معلّم کلاس سوم در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى او بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن مي کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.
معلّم کلاس چهارم در پرونده اش نوشته بود:او درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمي دهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش مي برد.
خانم معلم با مطالعه پرونده ها به مشکل او پى برد و از اين که دير به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد.
تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدايايى براى او آوردند. هداياى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه او که داخل يک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم معلم هديه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته او را باز کرد يک دستبند کهنه که چند نگينش افتاده بود و يک شيشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. اين امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم معلم فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعريف از زيبايى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد.
او آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر کرد تا خانم معلم از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم معلم، شما امروز بوى مادرم را مي داديد.
خانم معلم، بعد از خداحافظى از او، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه کرد.
از آن روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در کنار تدريس خواندن، نوشتن، رياضيات و علوم، به آموزش “زندگي” و “عشق به همنوع” به بچه ها پرداخت و البته توجه ويژه اى نيز به اومي کرد.
پس از مدتى، ذهن او دوباره زنده شد. هر چه خانم معلم او را بيشتر تشويق مي کرد او هم سريعتر پاسخ مي داد. به سرعت او يکى از با هوش ترين بچه هاى کلاس شد و خانم معلم با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به يک اندازه دوست دارد، امّا حالا او محبوبترين دانش آموزش شده بود.
يکسال بعد، خانم معلم يادداشتى ازاو دريافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترين معلّمى هستيد که من در عمرم داشته ام.
شش سال بعد، يادداشت ديگرى ازاو رسيد. نوشته بود که دبيرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترين معلمى هستيد که در تمام عمرم داشته ام.
چهار سال بعد از آن، خانم معلم نامه ديگرى دريافت کرد که در آن نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصيل مي شود. باز هم تأکيد کرده بود که اوبهترين معلم دوران زندگيش بوده است.
چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامه اى ديگر رسيد. اين باراو توضيح داده بود که تصميم گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين کار را کرده است. باز هم خانم معلم را محبوبترين و بهترين معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا اين بار، نام او در پايان نامه کمى طولاني تر شده بود: دکتر…
ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه ديگرى رسيد. او در اين نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و مي خواهند با هم ازدواج کنند. او توضيح داده بود که پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم معلم خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کليسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته مي شود بنشيند.
خانم معلم بدون معطلى پذيرفت و حدس بزنيد چکار کرد؟ او دستبند مادررا با همان جاهاى خالى نگين ها به دست کرد و علاوه بر آن، يک شيشه از همان عطرى که او برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد.
او وقتى در کليسا خانم معلم را ديد او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم معلم از اين که به من اعتماد کرديد از شما متشکرم. به خاطر اين که باعث شديد من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر اين که به من نشان داديد که مي توانم تغيير کنم از شما متشکرم.
خانم معلم که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تو اشتباه مي کنى. اين تو بودى که به من آموختى که مي توانم تغيير کنم. من قبل از آن روزى که تو بيرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدريس کنم.
بد نيست بدانيد که او هم اکنون در دانشگاه …يك استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى اين دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است !
اشگ مرا در آورد.ما ل شما را چی ؟
ارسال شده در Uncategorized | بیان دیدگاه »
استاد زبان فرانسه ، در مورد مذکر يا مونث بودن اسمها ، توضيح مي داد.
که یکی ، پرسيد: کامپيوتر مذکر است يا مونث؟
کليه دانشجويان دختر، جنس رايانه را به دلايل زير مرد اعلام کردند :
یک … وقتي به آن عادت مي کنيم ، گمان مي کنيم ، که بدون آن قادر به انجام کاري نيستیم .
دو … با آن که داده هاي زيادي دارند ، اما نادانند .
سه … قرار است مشکلات را حل کنند ، اما در بيشتر اوقات ، معضل اصلي خودشانند .
چهار … همين که پايبند يکي از آنها شديد ، متوجه مي شويد ، که اگر صبر کرده بوديد ، مورد بهتري از آن نصيبتان مي شد .
کليه دانشجويان پسر به دلايل زير جنس رايانه را زن اعلام کردند :
یک … به غير از خالق آنها ، کسي از منطق دروني آنها ، سر در نمي آورد .
دو … کسي از زبان ارتباطي آنها ، سر در نمي آورد .
سه … کوچکترين اشتباهات را در حافظه دراز مدت خود ، ذخيره مي کنند ، تا بعد ها تلافي کنند .
چهار … همين که پايبند يکي از آنها شديد، بايد تمام پول خود را صرف خريد لوازم جانبي آنها بکنيد .
درسته ؟
ارسال شده در Uncategorized | ۱ دیدگاه »
انشای من
پدرم هميشه ميگويد ” اين خارجيها که الکي خارجي نشدهاند، خيلي کارشان درست بوده که توي خارج راهشان دادهاند” البته من هم ميخواهم درسم را بخوانم؛ پيشرفت کنم؛ سيکلم را بگيرم و بعد به خارج بروم. ايران با خارج خيلي فرغ دارد. خارج خيلي بزرگتر است. من خيلي چيزها راجب به خارج ميدانم.
تازه دايي دختر عمهي پسر همسايهمان در آمريکا زندگي ميکند. براي همين هم پسر همسايهمان آمريکا را مثل کف دستش ميشناسد. او ميگويد “در خارج آدمهاي قوي کشور را اداره ميکنند“
مثلن همين “آرنولد” که رعيس کاليفرنيا شده است. ما خودمان در يک فيلم ديديم که چطوري يک نفره زد چند نفر را لت و پار کرد و بعد با يک خانم… البته آن قسمتهاي بيتربيتي فيلم را نديديم اما ديديم که چقدر زورش زياد است، بازو دارد اين هوا. اما در ايران هر آدم لاغر مردني را مي گذارند مدير بشود.
خارجيها خيلي پر زور هستند و همهشان بادي ميل دينگ کار ميکنند. همين برجهايي که دارند نشان ميدهد که کارگرهايشان چقدر قوي هستند و آجر را تا کجا پرت کردهاند.
ما اصلن ماهواره نداريم. اگر هم داشته باشيم؛ فقط برنامههاي علمي آن را نگاه ميکنيم. تازه من کانالهاي ناجورش را قلف کردهام تا والدينم خداي نکرده از راه به در نشوند. اين آمريکاييها بر خلاف ما آدمهاي خيلي مهرباني هستند و دائم همديگر را بقل ميکنند و بوس ميکنند. اما در فيلمهاي ايراني حتا زن و شوهرها با سه متر فاصله کنار هم مينشينند که به فکر بنده همين کارها باعث شده که آمار تلاغ روز به روز بالاتر بشود.
در اينجا اصلن استعداد ما کفش نميشود و نخبههاي علمي کشور مجبور ميشوند فرار مغزها کنند. اما در خارج کفش ميشوند. مثلاً اين “بيل گيتس” با اينکه اسم کوچکش نشان ميدهد که از يک خانوادهي کارگري بوده اما تا ميفهمند که نخبه است به او خيلي بودجه ميدهند و او هم برق را اختراع ميکند.
پسر همسايهمان ميگويد اگر او آن موقع برق را اختراع نکرده بود؛ شايد ما الان مجبور بوديم شبها توي تاريکي تلويزيون تماشا کنيم.
من شنيدهام در خارج دموکراسي است. ولي ما نداريم. اگر اينجا هم دموکراسي ميشد چقدر خوب ميشد. آنوقت “محمدرضا گلذار” رعيس جمهور ميشد و “مهناز افشار ” هم معاون اولش ميشد. شايد “آميتا پاچان” و “شاهرخ خان” را هم دعوت ميکرديم تا وزير بشوند. خيلي خوب ميشد. ولي سد افصوث و دريق که نميشود.
از نظر فرهنگي ما ايرانيها خيلي بيجمبه هستيم. ما خيلي تمبل و تنپرور هستيم و حتي هفتهاي يک روز را هم کلاً تعطيل کردهايم. شايد شما ندانيد اما من خودم ديشب از پسر همسايهمان شنيدم که در خارج جمعهها تعطيل نيست. وقتي شنيدم نزديک بود از تعجب شاخدار شوم. اما حرفهاي پسر همسايهمان از بي بي سي هم مهمتر است.
ما ايرانيها ضاتن آي کيون پاييني داريم. مثلن پدرم هميشه به من ميگويد “تو به خر گفتهاي زکي“.
ولي خارجيها تيز هوشان هستند. پسر همسايهمان ميگفت در آمريکا همه بلدند انگليسي صحبت کنند، حتا بچه کوچولوها هم انگليسي بلدند. ولي اينجا متعسفانه مردم کلي کلاس زبان ميروند و آخرش هم بلد نيستند يک جملهي ساده مثل I lav u بنويسند. واقعن جاي تعسف دارد.
اين بود انشاي من.
جالب بود ، یا نه ؟
ارسال شده در Uncategorized | بیان دیدگاه »
بالاخره لحظه دیدار رسید، هیجان زده پرسیدم ” من میتونم شما را بغل کنم.”
درویشانه گفتی ” آره”
آنقدر هول شده بودم که …دخترکی کم سن وسال در آولین دیدار عاشقانه اش .
و وقتی موقع خداحافظی (در آن نیمه شب سرد هامبورگ) دستم را ، در دستهای گرم و مهربانت گرفتی ، وآرزو کردی با هم ودر کنارهم ، با بقیه دوستان ویاران ، راهمان را دنبال کنیم و…
دوباره چنان هیجان زده بودم ، که همه چیز را فراموش کردم ، الا گرمی دستانت ، وامواج محبت چشمانت.
درویشی را خوانده بودم ، درویشی را سالها در کلاس عرفان درس داده بودم ، اما درویش ندیده بودم . وتو این امکان را به من دادی.
ساده پوش بودی ، چه بی ریا چهار زانو سر سفره نشستی ، غذایی ساده و سالم خوردی ، واز نوشیدنی به آب قناعت کردی .
آشنایی با تو تجربه ای بی نظیر بود . روی صحنه و هنگام کنسرت ، دیدمت ، پر شور و با نشاط ، مست می خوانی . اما در جلسات اداری ، آدمی دیگر هستی : متین و موقر ، آرام وقاطع . وبرای من ، یادآور موجودی عزیزونازنین بودی ، داریوش وجلسات بنیاد آیینه .
راستی اینهمه تواضع وبزرگی کجا متولد شده بود ، دردره اولنگ افعانستان ؟… یا درشهر ویرجینیا آمریکا ؟
حافظ سروده : شهر خالیست زعشاق ، بود کز طرفی مردی از خویش برون آید و کاری بکند
کاش بودی حافظ ، و می دیدی که : انسانهای بزرگی از خود بدر آمده اند. وکاری می کنند کارستان .
نشئه حضور تو تا به امروز باقی است ، و من الان هم که دارم می نویسم ، زیر تاثیر عظمتت هستم .
اقرار می کنم ،مصیبتی ست زیستن در جامعه ای برپایه های ، زر و زور و تزویر.
اما ، موهبتی است ، زیستن ، در جامعه ای که امثال تو حضور دارند ، ای درویش جوانمرد ! . وافتخاری بزرگتراست برای من ، که می توانم در کنار تو ، و همراه یاران تو ، به زنان و کودکان افغانستان یاری برسانم .
فرهاد دریا ، برایت آرزوی سلامت می کنم ، تا زنان و کودکان افغان ، همیشه ازصداقت چشمانت ، زیبایی خنده ات ، محبت سرشار قلبت ، و گرما وصمیمیت دستانت ، برخوردار باشند.
از اشرف عزیزوبا صفا هم بسیار ممنونم ، که ، موجبات این آشنایی و همکاری را را فراهم آورد .
ارسال شده در Uncategorized | بیان دیدگاه »
که نیم ،کوهم ،زصبر وحلم و داد کوه را کی در رباید تند باد
این شعر را هزار بار خوانده و صدها بار در کلاس معنی کرده ام ، اما بدرستی که ، معنی آنرا ، نه فهمیدم ، ونه باور کردم.
راستی مقصود مولانا چیست ؟
کاه چیه ؟
کوه چیه؟
کوه در مقابل تند باد وحوادث می ایستد .اما ، کاه ربوده می شود با هر نسیمی ، با هر فوتی ، حتی کمتر از فوت !!!
مثلا حتی یک عدد روی ترازو 66،6
ومن کاه بودم.
انسان این اشرف مخلوقات ( البته به قول خودش ) ، عجب موجود ضعیفیست.
(از خودم می گویم که به کسی برنخورد ، ) آنقدر ناتوانم ، که روی خودم کنترلی ندارم . در حالیکه مایلم تمام دنیا را کنترل کنم . احساساتم تحت تاثیر عوامل متعدد است ، مثلا لبخند یا اخم همراهم ، رنگ آسمان ، موزیکی که اول صبح می شنوم ، جواب سر بالا یا سر پایین همسایه ، گربه سیاه دم در ووو
بعد ، تمام روزم خراب می شود.
باوجودی که هر هفته در جلسه دو بار با صدای بلند می خوانم:
“خداوندا آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم.
شهامتی تا تغییر دهم آنچه را که می توانم .
و دانشی که تفاوت این دو را بدانم.”
آمین
ارسال شده در Uncategorized | ۱ دیدگاه »
با صدای چرخش در روی پاشنه از جا پریدم وگوشه دیوار مچاله شدم. وای نه! دوباره نه!
حتمأ نصفه شبه! چه بویی؟! بوی غذا! شاید نوع جدید شکنجه است؟ می دونند گرسنه ام! بوی لوبیا و گوشت ویک بوی دیگر؟ ادویه!! نه غیر ممکنه خیال میکنم .
یک نفر با شمع بلندی در دست ویک کیسه در دست دیگر؛ به آرامی وارد شد؛ بازی جدید !
با صدایی لرزان وآهسته گفت :خانم اقوامی بیدارید؟
این صدای آشناواین لحن خانم…وبازم بوی غذا که شدیدتر شده بود؛ اینجا متداول نیست!!
چسبیده به دیوار ایستادم؛ مرد کاملأ به من نزدیک شد.
نترسید: منم؛ شمع را بالا آورد. آه تو اینجا چکار می کنی؟
شما اینجا چکار می کنید وسط این کثافت ها؟
من ؛ من دارم با ظلم مبارزه می کنم بعد یکی تو سرم داد زد:هی بیخودی شعار نده!
اما تو! اینجا ! با این لباس !
هیچ چی نگفت . گفتم : به نظر تواینها کثافتند؟ پس چرا لباسشون تنته؟
برای یک لقمه نون ! وزد زیر گریه..
دومین بار بود؛ که گریه کردنش را می دیدم؛ جلورفتم وبغلش کردم؛ زارزد ومرا محکم به خود فشرد.گرمای شمع را پشت گردنم احساس کردم در گوشش گفتم: الانه که شمع موهامو بسوزونه.
به سرعت مرا رها کرد؛ شمع وکیسه را روی زمین گذاشت. نشستم؛ روبروی من روی زمین نشست؛ کاملأ نزدیک؛ زانو هاش با من تماس داشت ؛هنوز گریه می کرد . گفتم: این جوری که تو منو بغل کرده بودی اگه ما را می دیدند اعدام رو شاخش بود.وسط گریه خندید .
توی این شرایط هم شوخی می کنید ؟
خواستم جو عوض شه.
شد ؟اما در باره اعدام ؟ شما را؛ چون یک مرد نامحرم را بغل کردید ! سنگسار می کنند.اما من را؟
چون شما؛ جلوی سپاه پاسداران وهنگام درگیری با سپاه دستگیر شده اید؛ برای ما غنیمت جنگی محسوب می شوید وما فتوا داریم که هر کاری با شما می توانیم بکنیم؛ شما همراه مجاهدین دستگیر شده اید؛ اما در پرونده شما آمده؛ کافر حربی! وضعت از آنها بدتره ؛آنها منافقند تو کافری !
نگذاشت جواب بدم ؛ در حالیکه قابلمه کوچکی را از کیسه خارج می کرد گفت: برات غذا آوردم؛ ظرف غذای ارتش بود با دقت درش را باز کرد؛ بوی غذا دوباره در فضا پیچید.
نمی خورم توی اعتصابم..حرفم را قطع کرد. می دونم ؛ با دو دستش دستهامو گرفت؛ سرد ولرزان بود. گفت : خواهش می کنم هیچ چیز نگویید؛ فقط گوش کنید؛ من برای آمدن به اینجا خیلی ریسک کردم؛ خیلی ها رادیدم؛ رشوه دادم..دهانم را باز کردم چیزی بگویم . به سرعت گفت :
خواهش می کنم؛ فقط گوش بده ؛اولین بار بود که از تو به جای شما استفاده می کرد.
ظرف غذا را با قاشق داد دستم ؛ بخور فردا باید بجنگی! یک کتک کاری حسابی! احتیاج به نیرو داری ؛ وقتی آمدند ببرنت بازجویی؛ درگیر بشو؛ بزن وبخور؛ باید زخمی بشی هر چه بیشتر بهتر.ما فردا به یک خانم معلم محبوب آش ولاش شده توسط سپاه احتیاج داریم همه چیز برنامه ریزی شده ؛ باید کاری کنی که به خونریزی بیفتی وسایل سلولت را بلند کن هر چه سنگین تر بهتر. بعد با شرم وآرامی گفت: شما رحم ظعیفی دارید….
چی!! داد زدم؛ تو اینهارو از کجا می دونی؟
آرام باشید ؛ یواش ؛ از دکتر ع…او هم یک پای این ماجراست ؛غذاتو بخور .
چه خوشمزه بود .
یواش یواش بخور؛ خوب هم بجو. برات میوه هم آوردم ؛ خرمالو! میوه مورد علاقه ات !
از کجا می دونی ؟
شوهرت گفت.
شوهرم را کجا دیدی؟
ای بابا !! ما ناسلامتی شاگردش بودیما ! همین جا دیدمش؛ برای خواهرت لباس آورده بود؛ دمشون گرم ؛ زدندوخوردند؛ همه لباسا شون پاره شده بود؛ چند تاازپاسدارها را روانه بهداری کردند.
تو که با اینها اینقدر مخالفی ؛چرا این لباس تنته ؟
گفتم که ؛ پنج سر عائله را کی می خواهد نون بده ؟
پدرت !
مرده . درضمن توی این مملکت به یک دیپلم بهداشت کی کار می ده . بریم سر کار خودمون.
فردا تو باز جویی کاری کن که سر از بهداری در بیاری بقیه اش با ما!
دلم درد گرفته بود . گفتم : حالا می فهمم که چرا توی غذای ما گوشت نیست . به تلخی لبخند زد .حواسم پیش خواهرم وکتک خوردن بود.
تو هم بچه ها را می زنی ؟
نه ! بازجوهاوشکنجه گرها از اداره حراست اند؛ پاسدار معمولی نیستند؛ اونها به ما اعتماد ندارند.اون یک اداره ویژه در داخل سپاهه . راستی خواهرت با عده ای؛ قراره فردا فرستاده شوند سمنان !اینجا از پسشون بر نمی آیند. جو شهر بر علیه سپاهه ؛ توی شهر پراز شایعه؛ امام جمعه به بازداشت این همه معلم و دانش آموز اعتراض کرده .
اون خودش یکی از پفیوز های همراه اینهاست .
آره درسته ! دختره خیکی خودش هم دستگیر شده بود. اما فوری آزاد شد . در هر صورت اوضاع توی دبیرستانها و آموزش و پرورش خرابه؛ کلاسها دایر نمی شه ؛ توی اداره هم کار نمی کنند؛ هر روز هم جلوی سپاه؛ خانواده زندانیها جمع می شوند؛ بیرون خیلی خبرهاست؛مجاهدین هم از فرصت استفاده کرده اند؛ بچه هاشون توی مدارس آرام نمی گیرند . راستی پسرآیت الله شاهرودی تو مسجد شاهرودی ها به کتک زدن دخترهای طرفدار مجاهدین اعتراض کرده؛ گفته: با ناموس مسلمانان اجازه نداریم این طوررفتارکنیم اینها که کمونیست و کافر نیستند؛ مسلمانند؛. سپاه هم میگه: اینهامنافقند ومنافقین از کفاربدترند.خلاصه همه آمدند وسط !از سپاه به دادگستری شکایت شده ! هرروز عده ای از خانواده های زندانیان جلوی دادگستری تحصن دارند؛ دادستان…
از بیرون صدایی آمد !هیس !
اگر بفهمند تو اینجایی چی؟
نترس بچه ها مواظبند.
مطمئنی؟
نه! ولی مهم نیست ؛ من فردا اعزام میشم خط .
وسکوت ….
بلند شد ؛ ظرف خالی غذارو فروکردتوی کیسه واضافه های خرمالو را؛ بعد از توی کیسه یک بسته سیاه داد دستم . آه!!! هنوز یادته؟!…. هسته هارو چکار کنم ؟
قورت بده ! شوخی کردم ؛ مهم نیست ؛ فردا همه چیز عوض میشه. توی جیبش دنبال چیزی می گشت . دستتو بده من! چند تا قرص ریز؛ ریخت کف دستم. بخور بهمون کمک می کنه نقشه هامون بهتر عملی بشه.
نگاش کردم ؛ کماکان دستاش می لرزید.
دکتر ع داد .از کیسه اش یک شیشه آب بهم داد . قرص ها را خوردم .
فردا که ….. یکی به آرامی به در زد . پاهام لرزید . نترس! جوادیه ؛ یادته بهش می گفتی : علم امام حسین .
آخ اونم این جاست؛ تو این لباس ؟!
آره ؛ فرداباهم میریم.
باید برم شجاع باش ؛ آه چه حرف بی معنی می زنم. ومحکم بغلم کرد . تمام بدنش می لرزید ؛ داشتم خفه می شدم ؛ انگار فهمید ومرا رها کرد . چند ساله بودآرزو داشتم بغلت کنم. وبه سرعت رفت که خارج بشه؛ بازوشو گرفتم .
چرا ؟ چرا چنین ریسکی کردی؟ برگشت بازوهامو گرفت . در مقابل کاری که تو برای من کردی این هیچیه !
کدام کار ؟
سال دوم کلاس انشاء ! توبا حمایتت ازمن؛ زندگی منو عوض کردی . واز در خارج شد .
لب تخت نشستم .دلم همچنان درد می کرد .کلاس انشاء؛ حماییت از من !!!
یادم آمد که باید وسایل سنگین اطاق را جابه جا کنم . با بی میلی بلند شدم ؛ خسته بودم ؛ توی سرم پراز سوالهای متعدد بود .تخت سنگین تکان نمی خورد.ومن بیهوده زور میزدم.رفتم سراغ میز آهنی ؛ وزور زدم باز
ادامه دارد.
ارسال شده در Uncategorized | بیان دیدگاه »
مدتیست که ننوشتم ،سرگرم پروژه کوچه هستم .
کوچه را در سایت فرهاد دریا خواننده افغان می توانید پیدا کنید .
در اولین فرصت در باره همکاری ما با این پروژه خیلی باارزش به عنوان جانشین فرهاددریا در هامبورگ خواهم نوشت .فرهاد ساکن آمریکاست.
آرزو می کنم بتوانم همکار مناسبی برای این مرد بزرگ باشم.
ارسال شده در Uncategorized | بیان دیدگاه »
وارد کلاس شدم؛ شاگردان بلند شدند وتقریبأ همه یک صدا فریاد کشیدند : ـ ـ صبح به خیر خانم!و همراه با جیغ دوم: شاگرد جدید داریم!
ـ شاگرد جدید؛ این موقع سال!! خیلی جالبه!!!
وبعد نشستند؛ قبل از اینکه من بگویم : بفرمایید،بنشینید.
امااو ایستاده بود ،اولین چیزی که توجه مرا جلب کرد. اینکه ،چقدر کوچولو بود! وچرا رفته بود تنها،درردیف آخرنشسته بود .
ـ خوش آمدی دخترم ؛ اسمت چیه ؟
ـ کژال….
اینو بالهجه بخصوصی گفت.
ـ از کجا آمدی؟
بالهجه زیبایی گفت : سلیمانیه عراق
آهان! فهمیدم؛ کردهای عراق که به دستور صدام اخراج شده بودند؛ شنیده بودم عده زیادی از آنها وارد شهر ما شده اند وتوسط دولت در ساختمانی قدیمی ودرب وداغون اسکان داده شده اند ؛ساختمان شهرداری سابق،که مدت های طولانی متروک مانده بود.
شایعات زیادی شنیده بودم.
ـ پرسیدم:پس چرا رفتی ته کلاس نشستی؟
ـ گفت:خانم معلم! نمی گذارند جلو بشینم.
معلم را با چه غلظتی تلفظ کرد.
ـ گفتم :خیلی خوب، حالا پاشو بیا میز اول.
میزاولیها یک صدا گفتند: نه خانم؛ بو می ده!
ـ یعنی چی ؟بو می ده!! یکی داد زد: حمام نمی ره!
دیگری با تمسخر گفت:اصلا می دونه!! حمام چیه؟
دخترک هم داد زد: تو پول بده من میرم،حمام هم می دونم چیه !
منهم مجبور شدم داد بزنم !
ـ آرام….. چه خبرتونه!!خانم مبصر…..!بفرمایید ببینم جریان چیه؟
مبصر کلاس در حالیکه می ایستاد گفت:راستش خانم، از موقعی که این دختره آمده، همه بهش زور می گن و…
چند نفر داد زدند: اصلاهم اینطور نیست.
ـ ساکت…. ،من از شما سوال نکردم .مگر نشنیدید گفتم: خانم مبصر!بفرمایید.
شاگرد ها ساکت شدند.
مبصر ادامه داد:کژال توی ساختمان سابق شهرداری با بقیه پناهنده ها زندگی می کنه اونجا حمام نداره….
اینها را می دونم، رو به دخترک که هنوز ایستاده بود پرسیدم:
ـ مشکل حمام برای تو چیه؟
ـ خانم معلم … ما در ساختمان حمام نداریم ،پول هم بابایم نداره ،پس من حمام نمی رم.
ـ خیلی خب !بیا بشین میز اول .میز اولیها غر زدند .
با تشرگفتم : ساکت باشید،خیلی بی انصافید ،شما دیگر چه جور آدمهایی هستید،مثلا این مهمان شماست !!به کشور شما وبه شما پناه آورده ،روزهای زیادی در سرما وگرما توی راه بوده و…
یکی داد زد :آره خانم درسته ،ماهمه اش را می دونیم ،تعریف کرده، ولی بوش !
به اشاره من ،دخترک بلند شد وآمد جلوی ردیف اول ایستاد.سه تا نیمکت بود نمی دونست کجا،بشینه .
ـ گفتم: خب ببینم کدامتون آدم ترید، باور کنید، این دختره جذام نداره آ.
ردیف چپ یکی از بچه ها جابجا شد وکمی جا باز کرد، بغل دستیش غرید.اه
و کژال نشست .
ـ خب میریم سر درسمون !
ـ این زنگ املا باید بنویسید ؟
ـ بعله خانم !! ولی خیلی وقت نداریم !!!
ـ خوب چه بهتر، به نفع شما…یک دیکته کوچولو می نویسید.
شروع کردم به دیکته گفتن ؛وطبق معمول، در کلاس قدم زدن !!
ای وای راست می گفتن چه بویی می داد.باید یک کاری می کردم.
زنگ تفریح با مدیرمدرسه صحبت کردم وقرار شد تحت نظارت مدرسه وسایل بهداشتی در اختیار کژال قرار بگیره !!!!
اما چرا وسایل بهداشتی !نه پول !!؟
آنهم تحت نظارت مدرسه ؟!!
که بعدها فهمیدم.
درمدت کوتاهی کژال محبوب همه شد ،از بابای مدرسه گرفته تا معلمها و شاگردان،روز به روز هم خوشگل تر می شد.کمی چاق شده وقدکشیده بود.مودب ،درسخوان،باهوش ومهربان بود.درکلاس درس ،ششدانگ حواسش به درس بود وشیطنت های بقیه دخترها را نداشت.در زنگ های تفریح ،همیشه آماده کمک به همه بود،وبعد ،کشف شد که صدای قشنگی هم داره ،وبرای بچه ها،در زنگ تفریح توی حیاط مدرسه می خواند.
وقتی من شنیدم ،ازش خواستم که در کلاس درس من هم بخونه .
اول نپذیرفت .
ـ گفت :اشعارسیاسیه ،درباره رنجهای خلق کرده.
ـ با خنده بهش گفتم: بخون عزیزم،راحت باش ما که کردی نمی فهمیم.
وخواند.
من فقط بعضی از کلمات را می شناختم ،درست نمی فهمیدم درباره چی داره می گه،اما حالت صورتش ،حلقه اشک توی چشاش وحزن صداش همه را تحت تاثیر قرار داده بود.
بچه هابراش دست زدند.گفتم :می شه ترجمه کنی چی خوندی؟ من فقط چند کلمه ازش فهمیدم.
ـ گفت: این از قول یک دلاور کرده، که یاغی شده و توی کوه با بقیه مخفی شده ،داره می گه: که دلش برای چشمهای نامزدش وخنده های مادرش تنگ شده ،دلش تنگ شده برای آتش و غذای گرم ،برای صدای هی هی چوپان وبوی شیرونان تازه و….
ـ داره می گه: اینجا توی کوه ،فقط سرما هست و زوزه گرگ ،گرسنگی و بی خوابی.
ولی از طرفی هم باید با دشمنان وطنش کردستان بجنگه و تفنگش باید همیشه آماده شلیک باشه وخودش همیشه بیدار و……
کژال چند روز مدرسه نیومد ،بعد در شهر پیچید که گم شده .
یعنی چی گم شده !!!
هیچ کس نتوانست به این سوال پاسخ بدهد.
بعد شهر پر شد از شایعه ، شایعه ،شایعه وهر روز داغ تر.
ساعتها…..همه جا….، در باره اش صحبت شد.آرایشگاه ها ،مطب دکترها، صف های نانوایی،ساعت های درس مدرسه ها،توی تاکسی ها،دفتر معلم ها،…. ولی همش حدس و گمان بود،وداستان های عجیب و غریب ،که معلوم نبود از کجا می آید.
پلیس هیچ ردپایی پیدا نکرد.دخترک آب شده بود و توی زمین فرو رفته بود .
بعد وضعییت دیگری پیش آمد، همه دلسوزی می کردند،که بی چاره دخترک، باعث و بانی نداشت :مادرش که سر زا رفته بود،پدرش هم که معتاده ،کی می خواد دنبالش بگرده ،وهزاران حرف و حدیث دیگر.
اما داستان گم شدن کژال، مدت کوتاهی بعد، کم رنگ شد ،کم رنگ وکمرنگ تر، و مردم، سوژه های نو تری، برای شایعه سازی پیدا کردند.
وداستان فراموش شد.
حدود یکسال گذشت.
یکروز صبح،
ٴتوی راهروی دانشکده پیراپزشکی داشتم می رفتم یکی داد زد :خانم اقوامی ….
صدای مینا بود، به طرف دفترش برگشتم.لای در ایستاده بود. با دست سـلام داد
ودوباره هوار زد :زنگ تفریح بیا پیشه من.
فاصله زیاد بود من هم مجبور بودم داد بزنم :نمی تونم کار دارم .
ـ نه حتما بیا ، خیلی مهمه ، دیشب توی بخش اتفـاق افتـاده ، خیلـی
جـالبـه ،در بـاره یکی از شاگرداته ، اونی که گم شده بود .
ـ کدام !!!!!
ـ اون دختره !! کرده !!
ورفت توی دفترش .
وسط راهرو ، حیرا ن ایستاده بودم. کدام شاگرد ! کدام دختر ! دخترکرده کدومه !
که یادم آمد ….کژال
یعنی چی ! چه خبره مهمی می تونه باشه .چه خبر شده که مینا مـی دونـه ، امـا مـن نمی دونم .مینا چه ارتباطی با کژال می تونه داشته باشه !
مینا رییس بخش زنان وزایمان بیمارستان دانشگاهه ، پنـچ سـال پیـش دانشجـوی من بود، مامایی می خواند. از همان ترم اول خـودش را نشـان داد ودر دانشکـده خوب درخشید.
قد بلند وخوشگل بود ،خیلی هـم نتـرس وکلـه خـر . خیلـی زود نمـاینـده کلـاس وبعدش هم ،نماینده دانشجویان دانشکده پیرابزشگی شـد.
بعـد از پایـان تحصیـل در بیمارستان دانشگاه استخدام شد وخیلی سـریـع رییـس بخـش زنان و زایمان شـددر کـارش جدی وبا لیاقت بود.بعد ،به عنوان مربـی مشغـول تـدریـس شـد، امـا معلـم مـوفـق وتوانایی نبود بنابر این رفت قسمت اداری وشد مسئول آمـوزش دانشگـاه .
در این قسمت خوش درخشید و باقی ماند.
ما با هم معاشرت می کردیم ،آخرهای هفته اغلب خانه من بود، باهم مسافرت مـی رفتیم ، خانه پدرش را دوست نداشت ، همه بـر علیـه او بـودنـد ، امـا مـن و او ،غصه ها و شادیهایمان را قسمت می کردیم ، یار غار هم بودیم ، در تمـام مـوا ردبا هم توافق داشتیم الا مورد سهیل !!!
سهیل : پسر یکی یک دانه لوس و ننر و تنه لشی بود که از لیاقـت هـای یـک مـردفقط خوشگلی و خوش قدوبالایی را یدک می کشید به نظر مـن، هیـچ نقطـه مثبتـی نداشت ،بی کاره و ولگرد بود و بـا پـول پـدر مـرده اش ،حـال مـی کـرد. تمـام روزخواب بود و شبها از این پارتی به اون پارتی ،برای تور کردن دختر های کـم سـن وسال ونادان ،انرژی مصرف می کرد و همیشه هم موفق بـود ، چـون دختـرهـای کـمسن وسال و نادان هم کم نبودند .
تعجب من و خیلی های دیگر از مینا بود .مینا دختر کم سن و سال و نادانی نبـود!!!
بلکه یک زن دانا و مسئول بود چطور به دام سهیل افتاده بود !!!
شایدعشق در اولین نگاه بود !!!
شاید…..نمی دانم .
اما بعضی ها معتقد بودند که :مینا چیز خور شده، وداستانها در باره مادر سهیل تعریف می کردند که: جادوگره ،و پسره برای بدست آوردن ثروت پدر مینا ، به کمک مادرش ،این کار را کرده، یعنی مینا را چیز خور کرده و مینا تحت تاثیر جادو ، دیوانه شده وشده عاشق یک پسره لات و ولگرد.
اما برای من باور کردنی نبود ،سهیل انقدر باغ پسته واملاک داشت که تا هفت پشتش هم کفایت می کرد.احتیاجی به ثروت بابای مینا نداشت.
با تمام مخالفت ها ازدواج کردندساده ساده ،در محضرو با حضور دو شاهدو بعدسوژه دادند دست مردم شهر برای شایعه سازی های بی انتها،
ـ حتما دختر نبوده !!
ـ حتما مجبور شده!!!
ـ حتما جادو جنبلش کردن !!!
ـ حتما کمبود محبت داشته!!!
ـ خاک بر سر پدر ومادر بی عرضه اش که، نزدند توی دهنش!!!
ـ خاک بر سر خودش که، لیاقت مرد بهتری را نداشته!!!
ـ خاک بر سر برادرهای بی غیرتش!!!
و هزاران شایعه مسخره و حرف وحدیث بی ربط دیگر .
وهمه غافل بودند از قدرت عشق !!!
اما آیا براستی این عشق بود ؟
از خانه مرفع ومدرن پدری، به خانه قدیمی ونمناک مادرشوهری بیمار ،نقل مکان کرد.زنی به شدت حسود و امل وریاکار.
پدرومادر وکلیه فامیل مینا، ترکش کردند ،ماندند فقط چندتا دوست ،از جمله من .
اوایل راضی به نظر می رسید وادعا می کرد که ،خوشبخت است. اما روز به روز لاغر تر می شد ،شیفت شب کار می کرد،وخیلی عصبی بودودر جواب من می گفت: زندگیه دیگه…….
ویک بار که کنترلم را از دست دادم وسرش داد کشیدم که :چه مرگته ؟
چرا شکل معتاد ها شدی ….این جمله مسخره چیه؟ یاد گرفتی: زندگی دیگه……که زد زیر گریه واعتراف کرد.
……..
تلاشم برای تمرکز حواس در کلاس به جایی نرسید ،دانشجوهام متوجه شدند.
ـ یکی پرسید:خانم مریضید؟
ـ چطور مگه ؟
ـ تو فرم نیستید.
ـ نه مریض نیستم ،فضولیم گل کرده !!حواسم جای دیگه است !!
ـ کجا خانم ؟
ـ دیدید فضولی شما هم گل کرد .
همه خندیدند.گفتم :می تونید مثل بچه های آدم بشنید و کارهای عقب موندتون را انجام بدید؟ من برم دفتر آموزش؟
همه داد زدند بع……..له
در حال جمع کردن وسایلم گفتم: خوب من رفتم ،آروم باشید که همه شهر
نفهمن من در رفتم .
قول دادندومن با عجله رفتم طرف دفتر آموزش.چندتقه به در زدم .
ـ بفرمایید.
وقتی منو دید بلند شد ودرعین حال گفت :چقدر زود آمدی ؟
ـ برگردم ؟!!!
ـ می تونی برگردی ،اما خبرهای جالبی را از دست می دی!!!
ـ خوب بگو چی شده؟من از فضولی مردم .
ـ اول یک نسکافه برات درست کنم، همراه با شیرینی مورد علاقه ات،
کلوچه لاهیجان.
ـ کلوچه از کجا آمده ؟
ـ میدونستم دوست داری ،سفارش کردم به دانشجو های لاهیجانی آوردن.
ـ قربون محبتت!!!تعریف کن،… کشتی منو !!!
با آرامی و خونسردی حرکت می کرد ،مثل فیلمی که ،روی دور کند می گرده واسلوموشن شده،از این دلقک بازیهاش خندم گرفت .منهم با حرکت اسلوموشن شروع کردم به خوردن کلوچه و نسکافه و هر دو خندیدیم.
ـ جونم برات بگه :دیشب کشیک بودم،حدودساعت سه ،منو پیج کردندبخش زایمان، با عجله رفتم ،مامای بخش گزارش داد:
ـ یک زن را آوردند،توی بخش زایمانه، اماوضعش غیر عادیه ،فشار خیلی پایینه
درد ندار ه ،با این حال بچه داره به دنیا میاد ،رنگ پوستش غیرطبیعیه ،انگار از قبر در آمده و….
رفتم بالای سرش.
بابی حالی، چشماشو باز کرد .
چرا سفیدی چشماش اینقدر زرد بود.معاینه اش کردم بچه توی راه بود، اما مادر جون نداشت زور بزنه !!!
ـ پرسیدم :همراهت کجاست ؟
بجای او پرستار جواب داد : همراه نداره!!!
ـ مگه میشه ؟ تقریبا داد زدم .شوهرت کجاست .
باسر جواب داد نداره!!!
روبه ماما گفتم:مواظبش باش یک آمپول ….هم بهش بده الان بر میگردم.
مورد مشکوک بود، باید گزارش می دادم. زنگ زدم اداره آگاهی ، سریع رسیدن
با دیدن افسر آگاهی ،چشماش گرد شدوزد زیر گریه.
ودر جواب افسر که پرسید اسمت چیه ؟ جواب داد کژال واز حال رفت.
ـ آخ نه !!!…راست می گی؟کژال بود؟کجا بوده؟ این همه مدت!!!
ـ اونو من نمی دونم .امااینومی دونم که یک پسر مردنی زایید،بچه خیلی
کم وزن بود،لاغر وبی رنگ ،گذاشتنش توی دستگاه.
ـ راستی !!!
ـ آره ، صبح که شیفتم تمام شد،رفتم سراغش ،مادره خواب بود،بچه هم
وضعش بهتر شده بود، همراه هم نداشت که ازش بپرسم، جریان چی
بوده !!!
ـ واقعاخیلی عجیبه!!تقریبا یک ساله که کژال گم شده بود ،حالا پیدا شده ،
آنوقت حامله !!
ـ آره عجیبه !
ـ وای! می دونی من نگرانه چی ام؟ نگران ، منکرات واین ادا اطوارا !!!.
ـ درسته !حق داری .
ـ اما تو چرا به آگاهی خبر دادی؟
ـ وا !!! معلومه دیگه ، من باید همیشه موارد مشکوک را خبر بدم ،برای من
مسئولیت داره،در ضمن ،اینطوری بهتره!حتما به نفع دختره هم هست ،
فردا ته وتوی…..
یکی در زد .
ـ بفرمایید
ـ ببخشیدخانم اقوامی کلاس نمی یاید؟
ـ آخ !!! چرا آمدم .
بلند شدم،
ـ من باید برم سر کلاس ،زنگ بزن از بچه های شیفت خبر بگیر ،راستی
ساعت ده دقیقه به شیش کارم تمام میشه ،می خوام برم بیمارستان
دیدنش ،تو هم میایی باهام ؟
ـ نمی دونم ،دلم می خواد،اما باید ببینم برنامه سهیل چیه !
ـ ول کن بابا سهیلو …..
دوباره در زدند .
ـ من رفتم .
توی کلاس همان آش بودو همان کاسه .بهیچ وجه تمرکز نداشتم،
خوشبختانه ،درس گزارش نویسی بود ،رفتم پای تخته یک فرم جدید را کشیدم و توضیح دادم ،سریع و جویده جویده !بعد نشاندمشون سر کار گروهی کلاسی .
شاگردام مشغول شدند ،ومن هم آزادانه با افکارم پریدم .
وقتی برای ناهار رفتم خانه ،روی پیغامگیر صدای مینا بود ،با عجله چند تا جمله گفته بود ،که همه نقشه ها ی مرا بهم زد .
اجازه ملاقات نداشتم ،به مینا زنگ زدم ،نبود ،شوهرش خواب آلود جواب داد:
ـ مینا رفته منکرات !
ـ منکرات برای چی ؟برای چه کاری ؟
ـ نمی دونم آمدند دنبالش ….
ـ از منکرات ؟
ـ آره.
ـ آه !!! لطفا وقتی آمد بهش بگو به من زنگ بزنه .
ـ باشه حتما .
هر چه منتظر شدم خبری نشد .نه شب ونه ، فردا صبح !!!
اما دردفتر دبیرستان ،خیلی خبرها بود ،شنیدم :دیشب یک پسری یک دخترخارجی را که در حال زایمان بوده تحویل بیمارستان داده ودر حال فرار دستگیر شده……
و وقتی من گفتم :اون دختره کژال بوده….
خیلی از معلمها که می شناختنش ،تعجب کردند و بحث داغی بوجود آمد، چنانچه چند بار ناظم مدرسه، تذکر داد که کلاسها آماده اند…ولی کسی توجه نکرد.
آخر مجبور شد ،داد بزنه که:بچه های مردم مردند از بی سوادی …
ـ بقیه حرفها را بگذارید زنگ تفریح بعدی ….
آنوقت معلم ها رضایت دادند از دفتر مدرسه برن بیرون ،بعدشم دوتا دوتا
یا سه تا سه تا، توی راهرو هنوز ایستاده بودند وبحث می کردند.
وقتی رفتم خانه ،توقع داشتم، پیامی از مینا داشته باشم ،اما خبری نبود.
تصمیم گرفتم، صبر کنم ،تا خودش زنگ بزنه وحواسم را ببرم سراغ نوشتن،
نتونستم.
گفتم برم، یک کمی نظافت کنم،اما همه جا تمیز بود ….
خیلی هم خوب نیست ،که معصومه خانم، اینقدر تمیزو مرتبه و هیچ کاری را برای من نمی گذاره !!
ساعت چهار بعد از ظهر بود ،کلافه بودم، از فکر کژال در نمی آمدم ،خیلی دلم می خواست دو باره ببینمش.خوشحال بودم که زنده است ،اما فکر اینکه کجا بوده !و چه کشیده ! کلافه ام می کرد،سعی می کردم فکر خوب بکنم :
اون چشمهای براق سبز،همراه با صداقت بچگانه اش،اون صدای قشنگ ومحزون واون لهجه زیبا ی کردی عربی….
تلفن زنگ زد ،عفت بود وگله کرد ، که چرا جریان کژال را بهش خبر ندادم.
ـ باور کن هنوز خودم گیج و ویجم.
عفت دوست صمیمی من بود و همکارم ،در دبیرستان روانشناسی درس
می داد ،و همه خانواده من عاشقش بودند، الا شوهرم!
کلی باهم در باره کژال حرف زدیم، حدس زدیم، داستان بافتیم ،که بعدا فهمیدیم: همش گمان های خیلی دور از واقعییت بود .
برای عفت مهمان آمد ومکالمه تلفنی ما اجبارا قطع شد، وگرنه ما دوتا ،
هنو زخیلی حرف برای گفتن داشتیم.
یک نسکافه درست کردم ویک سیگار روشن کردم ،پشت میزآشپزخانه نشستم و سعی کردم به کژال و قضییه او فکر نکنم .
چرا مینا زنگ نزده ؟قرار بود با هم بریم ملاقات …
ـ ای بابا: اینهاهم که، همون قضییه است !!!بازکه رفتی سراغ کژال ،با
خودم جنگ داشتم.
ـ پسره کی بوده ؟چرادستگیر شده ؟که یک دفعه جرقه ای زده شد .
دادستان.
ـ نمی دانم از قهوه وسیگار بودیا….
ـ ما ،سیگاریها ، فکر می کنیم ، بهترین حالت برای تمرکز،خوردن قهوه
وکشیدن سیگاره ،که صد البته درسته !!!
سیگارم را با عجله پک زدم ،و قهوه ام را داغ داغ سر کشیدم ،که اصلا هم خوش آیند نبود .
گوشی را گیتا برداشت ،بعداز چاق سلامتی گرم ،رفتم سر اصل مطلب و داستان کژال را پرسیدم .
ـ میدونی که پارسی با من در باره این موضوعات حرف نمی زنه ،مسائل شغلی را به خانه نمی آره ، اما با تو چرا !!!
ـ اوه حالا من کجا شوهر تو رو پیدا کنم ؟
ـ شب جمعه ،شام میاییم پیشتون .
ـ تا جمعه باید من صبر کنم ؟تازه امروز چهار شنبه ست .
ـ پاشو بیا اینجا .
ـ نه بابا ، نمی تونم ،کلی کار دارم ،اما تو هم خیلی زرنگ شدی آ ،
از گل کردن فضولی من استفاده کردی ،شام خودت را انداختی .
ـ خودم را نه !!!!همه اعضای خانواده را.
ـ خیلی خوب به جهنم ،بیایید ،باید تاوان فضولی !!!را داد …شام چی
می خوری ؟
ـ معلومه دیگه طبق معمول چلو کباب !
گیتا را در رابطه با دخترش که چند سال شاگردم بود، می شناختم،
زنی چاق و سرزنده بود،اما از زیبایی بهره ای نداشت،خودش اینو خوب
می دونست . بسیار بانمک وشاد بود ،همیشه گران ترین لباسها تنش بود، همراه باآخرین مد مو وجواهرات .
امافقط برای دو ساعت قابل تحمل بود ،البته برای من ،چونکه یکریز در باره مد، و مسافرت هاش به سایر کشورها حرف می زد ،واینکه پدرش از خوانین فلان جا است ،وفلانقدر ملک واملاک وکلفت ونوکردارند و……
حوصله منو سر می برد، نمی دونم!!! شاید هم بهش حسودیم می شد، مثلابه لباس های شیکش ،عطر گرانقیمتش ویایک کیلو طلا و جواهری که همیشه همراهش بود.نمی دونم.
اما تا دلت بخواهد، شوهرش متواضع ،با سواد ، تحصیلکرده وروشنفکربود، حقوق خوانده ودادستان بود، عاشق ادبیات بود وکلی شعر قدیم و جدید حفظ بود ،شعر هم می گفت .هجویاتش عالی بود، ولی آنها را برای هر کسی نمی خواند،باید ملاحظه شغلش را می کرد.گاهی شنونده هجوهای سیاسیش فقط من بودم .
وقتی خانه همدیگر می رفتیم ،بچه ها توی اطاقشون بازی می کردند،من ودادستان باهم بحث سیاسی یا ادبی می کردیم ،که گاهی ساعت ها طول می کشید.
در نتیجه حوصله شوهر من ،وگیتا سر می رفت،اون دو تا هم ،باهم ورق بازی می کردند ،وچون هردوتا ،خیلی متقلب بودند،همیشه!!!دعواشون می شد، آنوقت ما باید داوری می کردیم، که آقای پارسی ،دادش در می آمد ،از اینکه در مهمانی هم مجبور بود رای بده،ونقش قاضی را بازی کنه .
وهمیشه هم از ترس زنش ،چونکه معتقد بود ،زن ذلیله ،مجبور بودبه نفع زنش رای بده !!!وماکلی سراین موضوع می خندیدیم.
تا شب جمعه به شایعات پراکنده در شهر گوش دادم،و دقیقه شماری کردم
تادادستان آمد ،وجریان را شرح داد .
من سراپا گوش بودم،وهر لحظه بر حیرتم افزوده می شد .
یک بار دیگر داستان عشق و:
یک قصه بیش نیست غم عشق و،وین عجب
از هر زبان که می شنوم نامکرر ست. ادامه دارد…
ارسال شده در Uncategorized | ۱ دیدگاه »
در زدند.چه بلند وپشت سر هم،من بیدارشدم،لحاف راتازیرچانه ام بالاکشیدم چه گرمای مطبوعی!!
من عاشق خوابیدنِِ زیرکرسی بودم گوشهایم را تیز کردم زن مش غلامحسین مثل همیشه تیزوفرزبود
و بلند بلند حرف می زد،صدای اصغر هم بود، کارگرمهمانخانه،ساعت چنده؟ این موقع شب اصغر اینجا چه می کنه؟ در اطاق را زدند. مادر من خوش خواب و بی خیا ل همیشگی با تنبلی وبه آرامی
بلند شد و وقتی صدای اصغررا شنید کوششی برای پوشاندن موها یش نکرد.اصغر خواجه حرم سرا
بود پسر لاغر، سیاه ودرازی که او را حضرت خضرمی نامیدند.در همه جا حضور داشت به همه کمک و محبت میکرد وامواج قلب پرازعشقش شامل همه بود. ومتقا بلِأ همه هم دوستش داشتند و زنهای پدرم اغلب جلوی اصغر به قول خودشان پرده نمی کردند.اصغر داخل شد، یک چیزی توی بغلش بود
عین بچه بغل کرده بود.من چشمها مو ما لیدم ،رو به من گفت:خانم بتول جان ،(همیشه منو اینجوری
صدا می کرد).خانم بتول جان:آقا جانتان برایتان یک پیشکشی فرستاده. وا !!! نصفه شبی !!
آره، چون می دونسته خیلی خوشحال میشی،همین نصفه شبی فرستاده.
فکرکردم ساعت باید قبل از اذان باشه!بلند شدم . پرسیدم: بچه گربه است؟
بلند خندید. مادرم اخم کرد.
گفت:نه بچه آدمیزاده !!!
بچه آدمیزاد !!! به طرفش دویدم .ای وای !!! یک بچه بود،زیر یک سال ، وای ! چه چشمهایی ،
سیاه ودرشت .موهای سیاه ،پوست سفید ….وای چقدرکثیفه!!! چه بویی !!!
مادرم تنبل وبی علا قه بچه را گرفت. بچه با تعجب ! به مادرم نگاه کرد و زد زیرگریه.
گریه که نبود ، مویه بود .مویه ای بیحا ل وسست .
مادرم رو به زن مش غلامحسین کرد ،که هنوز جلوی در ایستاده بود،گفت :برو برای این بچه
حریره بادوم یا فرنی درست کن. طفلک ،جون نداره گریه کنه ، حتمأ خیلی گرسنه است . بعد
رو کرد به اصغرو پرسید : خوب ،این از کجا آمده ؟
نمی دانم خانم جان ،حاج آقا گفتند : بیارم خانه ،برای خانم بتول جان، فردا خودشان همه چیز را
تعریف می کنند.
بچه را ازمادرم به زور گرفتم ، عین بچه ننه های لوس (که بودم هم !) داد زدم. این مال منه ، آقا جونم
برام فرستاده ، و سر بچه را گذاشتم روی شانه ام .
وای !چه بوی بدی می داد ، بوی استفراغ و شا ش . بچه سا کت شد . اشکهاشو پا ک کردم . مادرم با کراهت نگاهم می کرد . و اصغر با تمسخر . مادرم آمرانه گقت: بگذار پله پایین کرسی بچه بخوابه. داد زدم . برای چی پله پایین؟
مادرم به ارامی گفت : چونکه خیلی کثیفه.
با اعتراض گفتم : نه میخواهم پهلوی خودم بخوابه
ایندفعه سرم داد کشید . مگر تو دیوانه ای .این بچه کثیفه ، فردا که بردیمش حمام بغلش کن بخواب.
منهم داد زدم ، نه همین الان می خواهم پهلویش بخوابم .
هیچکس توی خانه عریض وطویل ما روی حرف من حرف نمی زد . من عزیز دردانه آقا جا ن بودم .
همه از من اطاعت می کردند . از کارگرهای مهمانخانه گرفته تا کلفت و نوکرهای خانه.
بچه را بغل کردم و رفتم زیر کرسی نشستم صورتش را با دستم نوازش میکردم ، دهنش را تکا ن می داد ، انگشتم را توی دهنش گذاشتم شروع کرد به مک زدن ، مادرم آمد بالای سر من روی کرسی نشست ،با ترحم گفت :آخی ! طفلک چقدرگرسنه است .
رو به اصغر پرسید مادرش کو؟
نمی دانم خانم بزرگ جا ن ،بچه بغل پدرش بود ،مثل اینکه ، گمان کنم ،اشتباه نکنم ،مادرش مرده .
آخی ! بچه را بیشتر به خودم فشار دادم ،ته دلم از اینکه مادرش مرده بود ، خوشحال شدم وحتمأ چشمهام برق زد .
مادرم زیر چشمی نگاهم میکرد . با صدایی التماس آمیزگفت :حالا تو بچه را می کشی! بگذار نفس بکشه .
زن مش غلامحسین وارد شد مثل همیشه سریع و فرز با یک سینی . گردن کشیدم . یک قابلمه کوچک ،یک نعلبکی ،
قاشق چایخوری و قا شق چوبی که توی قابلمه بود . به !به! چه بوی خوبی داشت !منهم گرسنه ام
بود . فرنی را درنعلبکی ریخت ،خیلی کم یک قاشق ،و شروع کرد به فوت کردن. بچه انگار بوی
غذا راحس کرد ، سرش را برگرداند . زن مش غلامحسین دستش را دراز کرد که بچه رابگیرد .
ندادم . همین طور که چهار زانو روی زمین نشسته بود ، به طرف من سر خورد . با قاشق چایخوری
مقداری توی دهان بچه ، که همچنان بازمانده بود ریخت . دخترک با سرعت فرنی را قورت داد . و در عرض چند د قیقه سیر شد . زن مش غلامحسین رفت ، برای من نان آورد ، و من بقیه فرنی را با نان خوردم .
دخترک روی زانوی من خوابش برده بود.وای چه بوی بدی می داد جرعت گفتن نداشتم . می دونستم
موضوع می دهم دست مادرم که غر بزنه و بچه را ازدست من بگیره.
دخترک سیر شده بود و خوابیده بود من هم سیر شده بودم و خوابم گرفته بود.
اصغرهنوز وسط اطاق ایستاده بود زن مش غلامحسین هم هنوز همینطورروی زمین ولو بود و یک
ریز با مادرم در باره بچه حرف می زد و حدس می زد که از کجا آمده است.
بچه را بغل کردم و لحاف را رویم کشیدم.
اصغر فهمید که باید بره ، خداحافظی کرد .
زن مش غلامحسین هم بلند شد ،اما من میدانستم ، که مدتی هم ، دم دراطاق بامادرم حرف می زنه ، این زن کارگره خونه ماست ، چه کاره هست ، معلوم نیست، آشپزی می کنه ، به بقیّه گارگرها دستورمی ده، یاره غاره مادره منه ، دایم با هم در حا ل پچ پچ کردن هستند .
شوهرش مش غلا محسین: باغبان است ، باغها را اداره می کنه، به کار چوپانها و سگها و گلّه نظارت داره،مردی است قد بلند و عضلانی، چهار شانه و قوی با چشمهای آبی روشن مثل دریا ، صاف وزلال ، به صافی و شفافی قلبش ، با لهجهه غلیظ سمنانی. این مرد ازچهارده یا پانزده سالگی شاگرد مهمانخانه پدرم بوده ، وقتی آقا جانم در اوعرضه و توانا یی های فراوان دید ، مسئو لیت بیشتری بهش داد . آقاجانم میگه : این مرد چشم پاکه وحلال و حرام سرش می شه .و از آن به بعد او گارگر خانه زاد شد .
وقتی هفده سا لش شد ، پدرم ، هزینه عروسی او را تامین کرد ، واز یکی از روستاهای سمنان ، یک دختربا نمک وزبل برایش گرفت . دختری زیبا ، با پوست زیتونی ، موی سیاه و فردار ، چشمهای سیاه
براق و درشت و لپ هایی ،مثل لپهای دختران کوهستا ن ،همیشه سرخ .
آقا جونم به این زن وشوهر جوان ودرستکار، یک اطاق از اطاق های حیاط بیرونی را داد ، بعد برای ماه عسل هم ،آنها را به خرج خود ش یک ماه به مشهد فرستاد ، و از ان به بعد همه او را مش غلا محسین صدا کردند .بعد مش غلا محسین رفت سربازی ،و زنش اولین پسرش را، که رونوشت برابر اصل پدرش بود، یعنی بوروبلوند ، منتها با چشمهای سبز، به دنیا آورد . این پسر شیرین وزیبا ،عزیز دردانه همه بود ، هر کس که ازحیاط بیرونی عبور می کرد ، دستی به سر و گوش این بچه شیرین می کشید وپسرک با چشمهای شاد ولبهای پر خنده ، پاسخگوی محبتهای شیفتگا نش بود . وقا قا لیلی های پیشکشی را با تشکری دلنشین دریافت میکرد .
با احساس خارشی ازخواب بیدار شدم . چرا گردنم اینقدر می خارید ؟ آه بازویم هم !!!وای چند جای سرم هم !!!چی شده بود ؟؟ بلند شدم ، نشستم .
مادرم پرسید : بتول ،وقت نمازه ؟
گفتم :نه هنوز!!! ولی من چرا سروگردنم اینقدرمیخاره ؟
مادرم هراسان بلند شد ، ودو دستی زد توی سرش….شپش!!!شپش!!!
من گفتم : شپش از کجا !!!
به سرعت بلند شد ، و نور لمپا را زیاد کرد ، وبا خشونت تمام بچه را که خواب بود ، از بغل من بیرون کشید ، و روی زانویش قرار داد. بچه گیج وویج از خواب بیدارشد ، و زد زیر گریه ، بوی بدش ، بیشتر شده بود ، مادرم بی توجه به گریه بچه ، لای موها شونگاه می کرد ، انگار دنبال چیزی گم شده می گشت ، که پیدا کرد .
گفت: بدو! بدو برو زن مش غلامحسین را صدا بزن .
تا خواستم دهنم راباز کنم ، داد زد برو دیگه !!
توی حیاط دویدم ، وای چه سرد بود ! از دالان با سرعت رد شدم ، و رفتم توی حیاط بیرونی .
زن مش غلا محسین ، لب حوض بود وداشت وضو می گرفت . او اولین کسی بود ، که در خانه ما بیدار میشد ، وآخرین کسی بود ، که می خوابید .همیشه قبل از اذان بیدار می شد ، و به قول خودش ، نمازهای قضا یش رامی خواند ، وبعد از اذان ، نمازصبحش را .
تا صدای پای مرا شنید ، قد راست کرد . وگفت : بچه شپش داره!!!
گفتم : تو از کجا می دونی ؟
گفت : معلوم بود . دستها و صورتش را با چادرش خشک کرد و دنبال من راه افتاد . در دالان از من جلو زد . مادرم دم در ایستاده بود . با هم چاق سلامتی کردند ، فرز وچالاک از کنار مادرم وارد اتاق شد بچه را بلند کرد ، و زیر نور چراغ موهاشو جورید .
گفت : من می رم دنبا ل معصومه بندانداز، و به سرعت خارج شد .
از مادرم پرسیدم : بندانداز برای چی ؟ این وقت شب !! جوابم را نداد .
گفت :برو مش غلا محسین را صدا بزن .
احساس گناه می کردم . ترسیدم سوال کنم ، برای چی؟
ازاتاق خارج شدم . سرما خورد توی صورتم ، طول حیاط و دالان را دویدم ، مش غلا محسین خودش داشت میآمد ،
گفتم : از کجا می دونستی ، که با ید بیا یی ، ادای شیر را در آورد و غرش کرد . و من فرار کردم .
با همه شوخی می کرد . سر بسر همه می گذاشت ،الا آقاجا نم ، وقتی پدرم حضور داشت ، رفتارش عوض می شد ، و خیلی سنگین و رنگین می شد .
مادرم می گفت : که او از پدرم حیا می کند ، من او را وقتی که با همه شوخی می کرد ، بیشتر دوست داشتم ، مخصوصأ وقتی که ضربش را روی زانو می گذاشت و من روی زانوی دیگرش لم می دادم و به صدایش گوش می کردم . صدایی خوش داشت ، بسیار زیبا ضرب می زد ، ومن حاضر بودم ساعت ها بنشینم و گوش بدهم ، که البته اجازه نداشتم ، ولی من با قلدری ، همیشه مدت بیشتری می ما ندم.
مادرم دستورات لازم رابه مش غلا محسین داد . واو با شتاب خارج شد ، نمی دانستم کجا میرود .
از سروصدای ما باجی خانم هم بیدار شد . مسلمأ برای نماز خواندن نبود !!در خانه ما ، همه پشت سر
اوحرف می زدند و می گفتند ،او کاهل نماز است . البته جلوی پدرم نه !!!
باجی خانم ، با تنبلی ویک خروار ناز و ادا از اتاقش خارج شد . با سلامی سرد و خواب آلوده ، روی کرسی نشست . او زن چهارم پدرم است !!!
مادرم زن اوّ له ، چاق ، سفید ، مثل دنبه ، بلوند و مو قرمزبا چشمها ی خا کستری روشن که به سبز میزنه ، ساده ، مهربان ،آسان گیرو زودباور، کارگرهای پدرم به او خانم جان و خانم بزرگ می گویند ،همه دوستش دارند ،سنگ صبورهمه هست ، دایم با زنهای کارگران یا با کارگرهای زن در حال پچ پچ کردن است ، و بی دریغ از ثروت پدرم ، به آنها ، می بخشد ، وهمیشه در مقابل اعتراض من می گوید : جوش نزن ! آقا جانت خیلی داره ،بگذار چند تا چکه هم از لای انگشتاش بچکه ، واسه این فقیربیچاره ها ، نترس چیزی از تو کم نمیشه ، سهم خودم را می دهم ،ووو و شروع می کنه به تعریف داستان که ، وقتی من با آقا جا نت ازدواج کرد م ، اه در بسا ط نداشت ،هر چه داره ، از پا قدم من داره ، سهم منه ، منهم ، سهمم را ، با خودم به گور نمی برم ، تا زنده ام می دهم به این ، به قول باجی خانم : “گدا گشنه ها ” بخورند. دعای بچه های گشنه اینها ، ذخیره آخرت منه ، وووو…..
و من همیشه در مقابل منطق مادرم ، ناتوان بودم . کیسه کیسه برنج وعدس و گندم وحبوبات و شقه های گوشت وماهی دودی بود ، که سر از خانه کارگرها در می آورد. و ما درم به هر منا سبتی مثل عروسی ،عزا، ختنه سوری ،ووو…..بذل و بخشش می کرد، وبا غش غش خنده به گارگرها می گفت: فقط مواظب با شید ، “حاجی نفهمه!!! باجی نفهمه!!!” و این جمله معروف مادر من ، دهن به دهن بین دوستان و آشنایان و فامیل می گشت. که صد البته باجی خانم می فهمید و چغولی می کرد، و حاجی هم می فهمید ، وغرغر میکرد، و مادرم باز داستا نش را تکرار می کرد، که سهم خودمه، با خودم نمی خواهم به گور ببرم ، وووووو.
وبازداستان آخرت را از سر می گرفت. که حاجی : اینهمه نعمت که خدا بهت داده ، شکر نعمت لازم داره ،و شکر نعمت ، بخششه . از هر پنج انگشت ، یکی ما ل سیده !!! از هر ده انگشت ، یکی مال فقیره. اینها ذخیره آخرته وووو….
وآقاجانم هم ، اصلا حوصله این روضه خوانی ها ، همچنین اصلأ حوصله مادرم را نداشت ، ترجیح می داد ، به اتاق عشقش باجی خانم برود.
واما باجی خانم :ظریف و عروسکی ،کوچک اندام وکمر باریک است . با موهای فر زده کوتاه به مد روز. پوست زیتونی تیره ، لب ودهن کوچک ، چشمهای غیر معمول درشت و عسلی . در نظر اول زیبا نیست . اما لوند و طناز است . بسیار شیک ، زیبا و متناسب لباس می پوشد . همیشه با طراوت است ، بوی عطر می دهد و سرخاب سفیداب ما لیده است ،در آرایش کردن استاد است .
به رنگ همه لبا سها یش شانه سر یا گل سر دارد ، جوراب شیشه ای و کفش پاشنه صناری می پوشد. بر خلاف مادرم ، تنکه می پوشد و کرست نوک تیزمی بند د واز شورت مادردوز متنفراست .
در خانه دست به سیاه وسفید نمی زند ،راه میرود و دستور می دهد ، در کار همه دخالت می کند ، بسیار حسوداست ، و آقاجان را فقط برای خودش می خواهد و آقا جانم هم همیشه با دلسوزی به همه می گو ید: سر بسرش نگذارید، این طفلک اینجا غریبه . و درست هم می گوید، چونکه او هیچ کس را ندارد ، نه فامیل ،نه دوست .با هیچکس رفت وآمد ندارد ، با هیچکس درد دل نمی کند ، تنهای تنهاست و تنها کاری که در خانه پدرم میکند ، مراقبت ومواظبت است ، فقط مواظبه که مچ همه را بگیرد ، وشب به آقا جانم ، راپورت همه چیز رابدهد ، هیچکس را دوست ندارد ، و هیچکس هم او را دوست ندارد ، غیر از آقاجانم!!!
آقا جانم کشته و مرده این زن است!!! توجه چندانی به بقیه ندارد ، اما باجی خانوم اگر جان بخواهد فوری حاضر می شود !! !! من و خیلیها ی دیگر، از فامیل و آشنا گرفته ، تا غریبه ها ، در کار پدرم حیرانیم .
مادرم به قول همه! زن زیبا ییست ، مهربان و ساده . اما باجی خانوم زیبا نیست ، بد جنس و حسود هم هست !!! پس چرا پدرم اینقدر بی تاب این زنه !!! شبها که خسته به خانه می آید ، حوصله هیچکس را ندارد ، حتی گاهی حوصله مراهم ندارد ، که به قول همه ، دردانه او هستم ، اما ! !!! وقتی باجی خانم از اتا قش ، با ناز وادا ، شیک و آرایش کرده ، خارج می شود و به استقبا ل پدرم تا وسط حیاط می آید و از هیچکس هم خجا لت نمی کشد وپدرم را جلوی همه بغل می کند ومی بوسد وبا آه و ناله می گوید:” چه خوب شد که آمدی من از تنهایی دق کردم“….برق چشمان پدرم را همه میتوانند ببینند .
پشت سر باجی خانوم ، خیلی حرف می زنند .
می گویند : در کافه ای در مشهد ، رقاص و آوازه خوان بوده ، پدرم عاشقش شده ، با هم رفته اند ، حرم امام رضا توبه کرده و آقا جانم عقدش کرده و از آن به بعد شده ، سوگلی حاج آقا .
درهفته ، هفت شب ، پدرم در اطاق باجی خانوم می خوابد ، این حقی است که مادرم به پدرم داده است مادرم ، علاقه ای به رابطه با پدرم ندارد ، واقاجان هم از خدا خواسته ، اوقات خوبی را با این زن تجربه می کند .
باجی خانم شبی دو سه ساعت برای پدرم میرقصد ، بدنی نرم دارد ، با یک استکان عرق روی پیشانی برای آقا جان می رقصد و شا با ش می گیرد . همیشه از اتاق این زن صدای گرامافون را می توان شنید. گاهی که پدرم زودتر به خانه می آید ، مش غلا محسین را صدا میزند ،که ضرب بزند و بخواند و باجی خانم برقصد ، ومن ، مهمان همیشگی این بزم هستم . عاشق چشمهای آبی مش غلا محسین ،عاشق صدای گرم و مردانه اش . عاشق رقص دلبرانه باجی خانوم و عاشق چشمهای سیاه پدرم که در این جمع و این بزم ، برقی بی نظیر دارد .
من می خواهم! وقتی بزرگ شدم ، مثل باجی خانوم بشم نه مثل مادرم !!! البته این را جرئت ندارم به مادرم بگویم .
باجی خانوم پا به پای پدرم ، عرق خوری و شب زنده داری می کند ، و صدای خنده های مستا نه اش همه را آذار می دهد ، الا مادرم را ، که همیشه در حال بازی کردن با بچه های باجی خانوم است.
من مادرم را اصلأ درک نمی کنم ، روابطش با کارگرهای زن و مرد ، بی توجهی اش به پدرم ،که مردی زیبا و ثروتمند است ، نادیده گرفتن سوگلی شوهرش ، سوگلی ای ، که همه را آزار میدهد ،و هیچکس از دست و زبانش در امان نیست ، الا من .
من فکر می کنم ، که باجی خانوم ، زن بسیار باهوشی است ، او می داند ،که در خانه ما ، محبوب نیست ، و همه بر علیه او هستند ، اما این را هم می داند ، که چطور محبت پدرم را جلب کند ، او به درستی می داند ، که پدرم عاشق من است ، و قسم راستش ، در معا ملا ت ودنیای کسب و کار، “به جان یگانه دخترم بتول” است ،که برای همکاران پدرم بالاترین تضمین است .
باجی خانوم ، به عشق پدرم به من ، حسودی نمی کند . بلکه از من برای نزدیک تر شدن به پدرم استفاده می کند.
وقتی به سینما یا تا تر میرود ، حتمأ مرا با اصرار می برد، این کارها به نظر ما درم خیلی جلف و خلا ف دین و مذهب است ، وقتی او با کت ودامن آخرین مد ، با کلاه لبه دار ، بازو در بازوی پدرم ، به باشگاه افسران یا تاتر می رود ، من در دل او را تحسین می کنم ، و غرق شادی می شوم ، مخصوصأ وقتی که مرا با عنوان “دخترم بتول” به همه معرفی میکند .
با ورود زن مش غلامحسین و معصومه بند اندازخیا ل پردازی های من به پایان رسید. ودوباره این سوال به ذهنم آمد . که این موقع شب معصومه بند اندازاینجا چه می کند ؟
پرسیدم . مادرم گفت : صبر کن ، می بینی .
هوا داشت کم کم سفید می شد . زنها به نماز ایستادند .
من در خلسه گرمای کرسی دو باره داشت خوابم می برد ،که یک نفر در اتاق را باز کرد و دوباره بست ،حتمأ یک مرد بوده، که زنها را در حال نمازدیده، و برگشته . مادرم می گوید:اگر زنی در حال نماز خواندن باشد، مردی او را ببیند، نماز زن باطل است. و زمانی که من خندیدم ، مادرم با چشم غره گفت :کسی که با باجی خانوم سینما و تیا تر بره از این بهتر نمیشه!!! وای بر کافران !!!
بعد از نماز، زن مش غلا محسین در اتاق را باز کرد و از روی پله دم در، یک لگن و پارچ مسی آورد
گردن کشیدم ببینم توش چی هست . لیف و صابون و یک چیزهای دیگه بود که تشخیص ندادم چیه ،
همه را کف اتاق گذاشت و رفت .
معصومه با مادرم خوش وبش می کرد .
من این زن را خیلی دوست داشتم ،او دلاک خانواده ما بود. پنج شنبه ها ،حمام محله ما قرق پدرم بود ،
از صبح به ترتیب ، زنها و بچه ها ش ،بعد کا رگرهای زن ، آخر هم کارگرهای مرد ،حمام می رفتند .
برای پنج شنبه ها ثانیه شماری می کردم . قبلأ که مدرسه می رفتم . همه پنج شنبه ها را ، تعطیل می کردم و مدیر مدرسه ما هم به احترام پدرم حرفی نمی زد ، چونکه کمکها ی ما لی پدرم به مدرسه برای مدیر ما ، خیلی مهم بود .
روز پنجشنبه ، روز شیطنتها ی من و برادرها ی نا تنی ام در حما م بود .
مادرم از کلمه نا تنی خیلی د لخور بود. با رها منو دعوا کرده بود . او معتقد بود ،که در یک خانه اصل وستون مرد است، ومهم نیست که یک مرد چند تا زن داشته باشد. او فکر می کرد، مردی که توانایی مالی دارد، می تواند، زنان متعد د داشته باشد، وبچه های این زنها باهم خواهر و برادرند ،وباید متوجه باشند که “اصل از پدر است که مادررهگذر است “.وبارها گوشزد کرده بود :که اگر پدرت با باجی خا نوم ازدواج نکرده بود! تو سه تا برادر نداشتی! و تنهای تنها بودی !ومن فورأ ترس برم می داشت ،که بدون این سه پسر شیرین تنهایی چکار باید می کردم .
من عقا ید مادرم را درباره چند همسری قبول نداشتم ،دلم نمی خواست در آینده، شوهر من چند تا زن داشته باشد . اما از طرف دیگرهم ،زندگی بدون برادرها یم ، خیلی بی معنی بود . به همین دلیل با مادرم مخا لفت هم نمی کردم ، چونکه فورا کافر خوانده می شدم .
من عاشق برادرها ی نا تنی ام بودم. وعاشق کف بازی وآّب بازی در حمام وخزینه ، با این سه پسربچه شیرین و بازی گوش . و عاشق خوردن هندوانه و میوه ، وبعد پرتاب پوست هندوانه و هسته میوه ها ، که همیشه هم حادثه می آفرید ولی ما تنبیه نمی شد یم .
پنجشنبه ها ، صبح زود معصومه بندانداز می آمد خانه ما ، بقچه مرابرمی داشت و با هم می رفتیم حمام .فقط من واو توی حمام بودیم .
من توی خزینه آب بازی می کردم ، روی آب می خوابید م و رویا می با فتم . معصومه خانم حمام را تمیز و آماده می کرد، و در همه حا ل زیر چشمی مواظب من بود ،بارها شده بود ،که می آمد توی خزینه، و سعی می کرد که بتواند مثل من روی آب بخوابد، که نمی توانست و می رفت زیر آب و یک قلوپ آب خزینه را هم می خورد، وپشت سرهم عق می زد و صدای خنده ما دوتا گوش فلک را کر می کرد . اما زمانی که مادرم می آمد، دوباره مؤدب می شدیم.
اولین نفر، مادرم بود که تنها می آمد، و خودش بقچه اش را حمل می کرد .
معصومه خانم ، حنا یی را که قبلأ خیس کرده بود، به دست و پا وسر ما درم می ما لید، بعد از آن مادرم دیگر نمی توانست حرکت کند ،کف حمام روی حوله ای دراز می کشید و چرت می زد و در حالی که معصومه بدن او را با پی ماساژ می داد ، من نگاهم به در بود که کی! باجی خانوم می آید و دایم بین حمام وسر حمام در رفت و آمد بودم .
دو تا کارگر زن، وسا یل باجی خا نوم را حمل می کردند. از جمله چیزها یی که حمل می شد سکنجبین و لیموناد بود، که آقاجان لیموناد را، مخصوص باجی خا نوم می خرید . مادرمن، سکنجبین را ترجیح می داد.
با شوق وذوق بسیار، از برادرها یم استقبا ل می کردم ،و بازی بی پایان ما شروع می شد .
ناهار را در سرحمام روی سکو می خوردیم . کارگرها برایمان از مهما نخانه پدرم غذا می آوردند .
مادرم می گفت: آبگوشت دسته جمعی می چسبه ، با سبزی خوردن، ترشی لیته ، پیاز و دوغ . ما با کارگرها ودلاک ها سر یک سفره می نشستیم .
باجی خا نوم سفره ای جدا گانه داشت با پسرهایش . که اغلب هم چلو جوجه سفارش میداد با لیموناد . هیچوقت هم پیاز نمی خورد . و می گفت: زن با ید دهنش خوش بو باشه!!!
ومن چون “یهودی سرگردان” بین دو سفره در رفت و آمد بودم .از یک طرف مصاحبت برادرهایم و باجی خانم را دوست داشتم ، از طرف دیگردوست نداشتم از مادرم جدا باشم .
بعد از نهار، معصومه بند انداز، دلاک می شد .دلاکی را به این ترتیب انجام می داد. اول بدن را چرب می کرد، بعد کیسه کشی ، بعد لیف زبر، بعد لیف نرم ، بعد موها را صابون می زد ،چند بار . بعد برای راحت شانه کردن مواز کتیرا وگل سر شوراستفاده می کرد . و در پایان ماشاژ بدن با حنای بی رنگ .
و من به این فکر می کردم :که معصومه خانم این همه انرژی را از کجا می آورد، که میتواند به این همه آدم سرویس بدهد . وجالب تر برای من این بود، که در تمام مدت دلاکی، لودگی می کرد، ما راقلقلک می داد وهمه را می خنداند ،مخصوصأ مادرم را، که از خنده ریسه می رفت و قهقهه می زد ، همه خنده های از ته دل مادرم رادوست داشتند وما به خنده های او می خندیدیم .
اما باجی خا نوم اغلب لبخند می زد، ونشان می داد، که از لودگی خوشش نمی آید .
وقتی شستن و خشک کردن همه ما تمام می شد . سر حمام ، دورهم جمع می شدیم .
سرحمامی برای مادرم قلیان چاق می کرد. وبرای بچه ها نخود و کشمش و باسلق و مسقطی آماده بود . ومعصومه خانم می رفت سراغ باجی خانوم ،وتن او را روغن می زد من به پوست تیره و براق و سفت این زن با حسرت نگاه می کردم .مادرم سفید و شل بود . اما این زن تیره و سفت، سه تا بچه زاییده بود، اما هیکلش ظریف و کمرش باریک بود . مادرم یکی زاییده بود، من را ،آنوقت کوهی از گوشت و چربی بود .
باجی خا نوم در حالیکه معصومه بدنش را با روغن معطری که آقاجا نم همیشه از تهران برای او میخرید ماشاژ می داد . سیگار می کشید، چنین چیزی متداول نبود .
باجی خانوم با قوطی سیگار طلا یش توجه همه را جلب می کرد .بخصوص که با ژست و طنّازی سیگار می کشید .خیلی ها پشت سرش حرف می زدند و می گفتند : “یک زن خوب سیگار نمی کشد” وجالب این بود، که خودشان قلیان می کشیدند، وقلیان کشیدن را بد نمی دانستند.و به پدرم ایراد می گرفتند ،که چرا به باجی خا نوم اجازه می دهد؟ و برایش سیگار می خرد !! من که فرقی بین این دو تا نمی دیدم !!!
یادم می آید، یک بار در سینما در فیلمی دیدم، زنی سیگار می کشد. و پدرم گفته بود :”چه اشکالی داره خیلی هم قشنگه“
معصومه با سر و صدای زیاد وسا یلش را کف اتاق پهن کرد، و چرت مرا پاره کرد .
نگاه کردم، اول سفره ای پارچه یی پهن کرد . بعد یک سفره چرمی وبعد وسا یلش را به دقت روی آن چید ، پارچ ، لگن ، قیچی ، تیغ ، نخ بنداندازی، شانه ، فرچه ،و صابون و حوله و پارچه های باریک نواری ووو…یک کاسه پر از ماده ای سیاه .
آستین ها را با لا زد وآمد سراغ دخترک .
بچه هنوز خواب بود، او را وسط سفره خوابا ند، طوری که سرش بالا قرار داشت . وبه سرعت با قیچی شروع کرد به چیدن موها ،زن مش غلا محسین کمک می کرد، و سر بچه را ثابت نگاه می داشت .
مادرم اعتراض من را این طور پاسخ داد:مگر نمی بینی چقدر شپش داره، راه دیگری نیست .
موها را کاملأ کوتاه کردند . مش غلامحسین آب گرم آورد . زنش یک پارچ آب ولرم درست کرد . روی سر بچه آب ریختند .ناگهان از خواب بیدار شد. با حیرت به اطراف نگاه کرد . سر بچه را پر از کف صابون کردند! انگار لذت می برد . صداش در نمی آمد ،معصومه خانم تیغ را باز کرد. من جیغ زدم .
بچه ترسید و زد زیر گریه .مادرم تشر زد :اگر بخواهی این اداها را در بیآوری برو از اتاق بیرون .
با گریه گفتم :چرا سرش را تیغ می زنید ولش کنید !!
مادرم داد زد، برو بیرون . و من رفتم .
توی حیاط ،با صدای بلند گریه می کرد م وبه همه فحش می دادم .سردم شده بود ،ولی جرأت نداشتم برم تو.
باجی خانوم آمد بیرون. سیگاری روشن کرد، أصلأ هم به من محل نگذاشت ، فکر کردم حتمأ زیادی لوس بازی در آوردم .حتمأ وقتی سیگارش تمام بشه، بخواد بره تو، منم می بره !! وای چقدر سرد بود داشتم، می لرزیدم ،صدای دندانها یم را شنید، بهم نگاه کرد، لبخندی زد ،نفهمیدم تمسخر بود یا ترحم
وای !!چه سیگار طولانی ای .اشک هام هم تمام شده بود، شاید یخ زده بود .
گفت :اگه قول بدی لوس بازی در نیاری ،و اشک وآه هم راه نیندازی می برمت تو .
سر تکان دادم . حدسم درست بود، خیلی لوس شده بودم .
رفت تو. منهم دنبالش، آخی!! چه گرمای مطبوعی!!!
این بوی بد مال چی بود ؟ روی سر بچه ماده ای سیاه ما لیده بودند وبا پارچه های باریک سفید رویش را پوشانده بودند.
بدون توجه به من کار می کردند . مادرم روی کرسی نشسته بود و دستور می داد.
باجی خانوم زیر کرسی لم داده بود، وباحلقه ای از موها ش بازی می کرد .
زن مش غلا محسین محکم بچه را نگه داشت . معصومه خانم یکی یکی، نوارهای روی سر بچه را کند ، که بچه جیغ زد. ومن دوباره زدم زیر گریه، هم زمان مادرم، وباجی خانوم، چشم غره رفتند. ازترس اینکه دوباره منو بیرون کنند، اعتراض نکردم .
چند جای سر بچه خون میآمد . مش غلا محسین لگن را پراز آب گرم کرد . دخترک دیگر توان گریه هم نداشت . به سرعت بچه را لخت کردند . لبا سها یش را مش غلا محسین با اکراه بیرون برد .
قبلأ تنور را روشن کرده بود. بعد ها شنیدم ،که لبا سها را در تنور سوزانده بود، لبا سهای من را هم .
بچه در لگن آب گرم ولو شده بود . معصومه خانم قلقلکش داد . خندید وچشمهای سیاه ودرشتش زیر
سا یبان مژه های بلند ش درخشید . معصومه خانم با لذ ت او را می شست .
وای! چه خوشگل بود، اما طفلک یک پارچه پوست واستخوان بود.
یک لحظه به ذهنم رسید ،ما لباس بچه نداریم !
آه !چرا داریم، برادرکوچکم حسین دو ساله است . لبا سها یش را می شود استفاده کرد . وبا همان سرعت از ذهنم گذشت .حسین کجا!!! و این دختر لاغر کجا!!! برادرم خیلی چاق و درشت است، و من خیلی به زحمت می توانم ،او را از زمین بلند کنم ،در حالیکه این بچه مثل پر سبک بود .
انگار فکر مرا مادرم خواند .رو به من گفت :”معصومه خانم از لبا سهای بچه کوچکش برای این کوچولو آورده “. و رو به معصومه خانم گفت :”فردا به زری خیاطه بگو، براش چند دست لباس بدوزه.”
به کوچولو لباس پوشا ند ند . غذا خورده بود، حمام گرم گرفته بود، کلی اشک ریخته بود، حا لا
شل و ول توی بغل معصومه خانم چرت می زد، سر بی مویش زیر روسری سفیدی که لبه اش تور داشت، مخفی شده بود .صورتش مثل یک گل صورتی بود، با اینکه بدنش خیلی لاغر بود ولی صورتش تپلی بود، و لپ داشت ،ولپ هاش گل انداخته بود .
من بی تاب دوباره بغل گرفتش بودم .حمله کردم که بگیرمش .
مادرم تشر زد .” حالا نوبت توست !!!”
با ترس گفتم : “یعنی چه !!موهای مرا هم می خواهید بچینید . “
که همه با هم زدند زیر خنده .
زن مش غلا محسین گفت : “آره ولی نترس ، زود در میآد ، وبی شوهر نمی مانی !”
دوباره همه خند ید ند ،الا باجی خانوم ، ومن به حا لت قهر از اطاق خارج شدم .
دوباره سرما دوید زیر پیراهنم ، ومجبور شدم برگردم .
مادرم رو به من گفت :”برو از توی صندوقچه لبا س بیار . نبا ید تا فردا صبح صبر کنی، باید خودت را زود تربشوری .
چی توی لگن !!! اینجا توی اتاق !!!
بعععععععععله مادرم کشیده ، وبا تاکید گفت :معصومه خانوم سرت را می شوره، تنت را لیف میزنه، بعد، بچه را می تونی بغل کنی، بخوابی .
داد زدم ، نه من اینطوری دوست ندارم ، حمام توی اتاق !!!
معصومه خانوم دخالت کرد. گفت : یک روسری سرت کن، سفت موها تو ببند، نا شتا یی تو بخور، می برمت حمام .
چه جالب !!صبح به این زودی، من تا به حال حمام نرفته بودم . آنهم با بقیه مردم . حمام همیشه برای ما قرق بود . با خوشحالی قبول کردم .
در حال صبحانه خوردن، تمام حواسم به دخترک بود .عمیق خوابیده بود، دلم نمی خواست بروم .ولی سرم به شد ت می خارید . گردن و شانه ها یم هم ، کلافه شده بودم .
مادرم گفت : بجنب . و اینجوری با دل وفرصت ، صبحانه نخور!!
توی حمام در حالیکه معصومه خانوم سرم را می شست و با همه احوالپرسی می کرد ، با آب وتاب توضیح می داد ، که چرا من خارج از قرق ، حمام آمده ام . داستان شپش ، و زفت انداختن سر بچه ، وووو
آهان !!! پس آن ماده بد بو سیاه ، اسمش زفت بود .
تا به حا ل اینهمه زن و بچه لخت یک جا ندیده بودم .چاق و لاغر، سفید و سیاه ، دراز و کوتاه ،واینهمه بچه که زر میزدند . من و برادرها م در حما م هیچوقت گریه نمی کردیم .
پسربچه ای جیغ کشید ، که آب داغه ،ومادرش محکم زد توی سرش، که: بتمرگ !!!ذلیل مرده !!! با آب سرد که پاک نمی شی ، پول می دم که آب گرم داشته باشم ، وبچه اززیردست مادرش فرار کرد . در حال فراررفت روی صابون ، و لیز خورد ، و دوباره فریا دش به آسمان رفت . مادرش با نیشگونی از زمین بلند ش کرد. خون از پشت سرش روی شانه ها یش می ریخت ومن داشت حالم به هم می خورد .
از پریدگی رنگم معصومه خانوم فهمید . شانه هایم را با دو دست گرفت و به طرف دیگر چرخاند،و
رفت سراغ پسر بچه ، و او را از مادرش گرفت و از صحن حمام خارج شد .
مادر بچه یک ریز فحش می داد ، و با صدای بلند گریه می کرد .
مردیکه!! فقط بلده بچه پس بندازه !! یک بارهم نشده ،که پسرها را حمام ببره!!
معصومه خانم بچه به بغل وارد شد . وبچه را به مادرش داد . آمد سراغ من .
در حالیکه موهایم را صابون می زد . باز رفت ، سراغ داستان بچه شپشو در خانه ما .
یکی پرسید: اسم بچه چیه ؟
راستی ، اسمش چیه ؟ مسلمأ اسمش بچه شپشو، نیست .
پرسیدم :بچه پس بندازه یعنی چی ؟
با چشمهای گرد شده توی صورتم نگاه کرد ،و دور و بری ها خند ید ند .
این حرف را از کی یاد گرفتی ؟
با دست به مادربچه اشاره کردم ، دوباره همه خند ید ند .
معصومه خانم با خنده گفت :بزرگ بشی می فهمی !!!
به زنها نگاه می کردم ، چاق تر از مادر من هم وجود دارد .
زنی موهای دخترش را چنگ می زد ، و دخترک گریه می کرد ، دختری کوچک اندام بود ، با یک خروار مو، ودر حا لیکه ما درش ، موها یش را شانه می کرد ، او آه و ناله می کرد، و میگریست .
یاد بحث مادرم ، و با جی خا نوم ، سر موها ی خودم افتا دم .
با جی خا نوم معتقد بود ، “موی بلند دها تی است ، شستنش هم سخته ، شپش می گذاره ، جلوی رشد بچه را هم می گیره “. نظر من هم همین بود .
اما مادرم می گفت: “زن با ید موها ش آنقدر بلند باشه ، که اگر لخت بود ، و لباس نداشت ، با موهاش بتونه خودشو بپوشه “.
من خنده ام گرفت . چونکه ما همیشه لباس داشتیم . احتیاجی به این همه مو نداشتیم .
درنها یت با توجه به تما یل من موهام کوتاه شد ، واحساس کردم ، که دیگر در چشم با جی خا نوم
دها تی نیستم .و از این بابت خیلی خوشحال بودم .
معصومه خا نوم موها ی مرا گل سرشورما لید ، و چند لحظه ماشاژ داد ، بعد راحت شانه کرد ،ولی دختر مو بلند ، زیر دست مادرش ، هنوز زجر می کشید .
پرسیدم :”معصومه خا نوم چرا بعضی از خا نوم ها خودشان را خوب نمی شورن ، از راه که می رسن ، می رن زیر دوش ، و فقط صابون می زنن و زود می رن بیرون ؟“
باز دور و بریها خند ید ند . چرا حرفهای من امروز اینقدر خنده دار شده ؟
اینها آمده اند” تو آبی” .در صدایش تمسخر بود .
تو آبی ؟ تو آبی دیگه چیه ؟ دو باره همه خند ید ند .
در حا لیکه از خنده ریسه می رفت ، گفت : “بزرگ بشی ، می فهمی .
اه !!! همش همین ، بزرگ بشی ، می فهمی . بزرگ بشی ، می فهمی .
آخ !!! پس من کی بزرگ میشم .
نمیشه منو اینقدر محکم نشوری ، آخ نمیشه ! منهم تو آبی برم . صدای شلیک خنده ، بلند شد . نمی د ید م چند نفرند از ترس صابون چشمها مو بسته بودم .
معصومه خا نم از با زوم نیشگون گرفت . فهمیدم ،حرف بدی زدم .
با تشر گفت :”دختر خوب از این حرفها نمی زنه .”و مقداره زیادی آب داغ ریخت روی سرم ، نفسم بند آمد . چشمهامو باز کردم ، فهمیدم چون دختره بدی بودم ، دارم تنبیه میشم . بغض کردم . منو از جام بلند کرد ، و به طرف دوش هل داد .
وقتی آب کشی تمام شد ، موقع خشک کردن ، بغلم کرد، وبا محبت بوسید و گفت :” این چیزا را برای مادرت تعریف نکن ، باشه !!!
باشه !!! اما منظورش کدام چیزا بود .
حواسم رفت به خانه ، و اون کوچولوی خوشگل .
گفتم : “اسم بچه را می گذارم زینب ، زینب دختر عمه من است ، که خیلی دوستش دارم . نه منیر. منیر نمی شه ! منیر، که مادرمه ، البته می دونی که ، مادرم منور است ، اما آقا جانم ، خیلی قشنگ منیر صداش میکنه ، توبا ! نه عذرا! ووو…وتا خانه یک ریز برای معصومه خانم حرف زدم .فکر می کنم حواسش جای دیگر بود .و اصلا گوش نمی داد .
به خانه رسیدیم ، به طرف اتاق پدرم دویدم ، می دانستم الان آنجاست .
شبی که در مهما نخانه می ماند ، صبح زود به خانه می آمد ، اول به اتا قش می رفت ، و اصغر بساطش را جور می کرد ، بعد به اتاق نشیمن می آمد ، و با زنها وبچه ها صبحانه می خورد .
کسی اجازه نداشت ، وارد اتاق خصوصی او بشود ، من می دانستم چرا ؟ پدرم خجالت می کشید ، او را در حال تریاک کشیدن ببینند . ووقتی که من می گفتم :” خوب خجا لت نداره ، نکش .”
می گفت:” تو بچه ای ، نمی دونی ، تریاک برای مرض قند من خوبه .”
یک بار من به پدرم گفتم:” تریاک خودش یک مرضه ، چطور می تواند برای مرضی خوب باشد.”
با تعجب نگاهم کرد. اشک در چشما نش جمع شد. و گفت :”آفرین دختر باهوشم ، ومن اعتراف نکردم ، که این جمله را از معلمم ، شنیده بودم .
در را باز کردم .چشمهای پدرم برق زد .دستها یش را باز کرد. “گل من ، بتول من ، بیا بابا جان ، یک بوس حمامی بده به بابا“.
عجله داشتم ، وقت بوس دادن نداشتم .د نبا ل بچه گشتم . نبود .
آقا جان ، سلا م بچه کو ؟
کدام بچه؟ اول بوس . و رو کرد به معصومه خانم .بشین ناشتایی کن .
خودم را در آغوشش انداختم . آقاجان ترو خدا !! بچه کو؟
مادرم در حال خوردن صبحانه گفت :”بچه اون اتاق خوابیده ، فعلأ ولش کن ، خوب حاجی بگو.
پدرم شروع کرد : من منتظر بودم ،که دخترگلم بیا د داستان را تعریف کنم ، حوصله ندارم ، چند دفعه بگم .
همه می دانستند که من چه جایگاهی در خانه دارم .حاجی بود ودردانه اش بتول!!!
روی زانوی پدرم لم دادم .
گفت : “روسریت را باز کن موها ت خشگ بشه “.
روسریم را باز کردم ، و در حا لیکه بیشتر روی زانوی آقا جان لم می دادم خودم را لوس کردم .
گفتم : “آقا جان بگو دیگه ، تعریف کن دیگه .
پدرم ، این طور شروع کرد .
دیشب ، سرشب ، با سواری عباس سبیل (راننده یکی از سواری ها ی پدرم) ، یک مرد جوان با این بچه توی بغلش آمد گاراژ ، کثیف و ژولیده ، خیلی هم خمار بود ، تریاکش را که کشید ، همانطور که بچه بغلش بود ، آمد نشست کنار دخل پهلوی من ، بچه بی قراری می کرد ، هر چی گفتم : بچه را بده بفرستم عیا ل بهش برسه ، قبول نکرد . گفتم ، ازمهما نخانه آش آوردند ، بچه خورد ، کمی آرام شد ، اما حال پدره خیلی بد بود ، یک اتاق خواست ، ساکش و بچه را گذاشت توی اتاق ، دوباره آمد ، دنبال پارچه می گشت ، که بچه را عوض کنه . گفت : اسهال داره ، دو باره خواهش کردم ، اجازه بده بچه را بفرستم خانه ، قبول نکرد . نمی دانم ، از چی می ترسید .
اصغر ازآشپزخانه چند تا تکه پارچه بهش داد .رفت توی اتا قش ویکی دوساعتی گذشت ، خبرش نشد .
اصغر را فرستادم ببینه چه خبره!! رفت واو هم نیامد .
خودم رفتم . در را که باز کردم ، دیدم . نشسته گریه می کنه ، و اصغرهم دل به دلش داده ، نشسته پای درد دل. اصغرهم گریه می کرد .
داد زدم ، مگه تو کار وزندگی نداری پسر ، نشستی مثل خا له خا نباجی ها پای مصیبت سیدالشهدا.
برو دو تا چای بیار، بعدهم بپر پای دخل .
برام تعریف کرد: اسمش میرزایه، اهل نیشابوره ، اسم بچه هم فاطمه است.تقریبأ یک سا لشه .
با هیجان از جا پریدم . وای چه قشنگ !!! فاطی صداش میکنم . آخ جون !!! دخترم اسمش فاطیه !
مادرم گفت : “آروم بشین ، این بچه ، دخترتو نیست.”
و رو به پدرم گفت :” آخی ! که یک ساله است ! اما خیلی لاغره ! شش ماهه به نظر می آد !”
پدرم به مادرم نگاه کرد. توی چشما ش چی بود ، گمان کنم ، اشک دیدم ، اما چرا ؟
ادامه داد: تعریف کرد که ، در نیشابور صاحب اسم ورسمه ، بیست سا لشه ، اما ، خیلی شکسته به نظر می آمد . شکل درویشها بود . ریش بلند ، موی ژولیده ، لباس کثیف ،البته جوان زیبایی بود . بچه را هم که خودتان د ید ید .
پدرم چا یش را سر کشید و سکوت کرد .
نمی فهمیدم چرا ؟ آقاجانم از فعل های گذشته استفاده می کنه !
باجی خانوم پرسید :یعنی چه ؟ ” بود “!
پدرم با دست اشاره کرد . ساکت !
وادامه داد. حا لش خیلی خراب بود ، دوباره بساط خواست . بعد که نشئه شد . تعریف کرد که : “بعد از عروسیش برای ماه عسل به درخواست عروس خانم ، تصمیم می گیرد باهمسرشا نزده سا له اش بروند زیارت عتبات .
مادرم و زن مش غلا محسین یک صدا گفتند :”خوش به سعا د تشون ، زیارت عتبا ت عا لیات .”
وباجی خانوم پشت چشم نازک کرد . که از چشم مادرم پوشید ه نما ند . بنا براین ادامه داد:
درجوانی پاک بودن شیوه پیغمبری است ور نه هر گبری به پیری می شود پرهیزگار
آقا جان گفت:”می خواهید بقیه اش را بدانید یا نه .”
میرزا تعریف کرد که : بیشتراز یک سال در سفر بودند. مکه، مد ینه ، کربلا ، نجف ، کاظمین ،خانقین ،ووو.
هزینه سفر را تجارایرانی ساکن عراق ، لبنان و عربستان که با پدر وعمویش معا مله داشتند پرداخت می کردند.
باجی خانوم گفت :”اه!! پس پولدارند . “
پول وپولدارها ،همیشه موضوعات مورد توجه باجی خانوم بودند .
میرزا گفت:”سه ماه از سفر ما گذشته بود ، که فهمید یم بچه ای در راه است . من خواستم برگردم ،اما زنم می خواست ، بچه را در بیت المقدس به دنیا بیآورد ، در خانه تاجری ایرانی ، دخترم فاطمه، به دنیا آمد، زنم ما یل بود به سفر ادامه بدهیم ، اما با بچه کوچک مشگل بود .زنم هم خیلی جوان و ناوارد بود ، هوا هم داشت سرد میشد . در راه بازگشت به ایران ، در قم ، زنم تیفوس گرفت و مرد.
آه از نهاد همه برامد .
پدرم در جیبش دنبا ل دستما ل می گشت . ما درم و زن مش غلا محسین ومعصومه خانم ، با گوشه چا رقد اشکها یشان را پا ک می کردند .در صورت با جی خا نوم هیچ چیز نتوانستم ، پیدا کنم ، نه ترحم ، نه تأسف ،نه تعجب .!!!
دوباره پرسشی به ذهن مادرم رسید .
پدرم در حا لیکه اشکها یش را پاک می کرد ،با دست ، مادرم را دعوت به سکوت کرد .
خلا صه د یشب میرزا تا دیر وقت ، تریاک کشید ، گریه کرد، و قصه گفت .
مش غلا محسین وارد شد . در گوش پدرم چیزی گفت .
آقاجا نم گفت :”یک خورده بشین ، الان تمام میشه با هم میریم.”
بعله دیگه ، زندگی دیگه ، وآه کشید .وادامه داد :
میرزا گریه کرد و قصه کرد ، که ، مدت کوتاهی با عروس جوانش بوده ،ولی مهر او را به دل گرفته ، وبدون او نمیتواند ادامه بدهد .
پدرم ادامه داد : من کلی براش حرف زدم ،گفتم :” که تو الان خسته ای ،استراحت کن ، فردا دوباره با هم حرف میزنیم “.
میرزا گفت :”بدون زنم دیگر نمی توانم .”
من بهش گفتم :”تا نیشا بور راهی نیست، فردا با یک سواری می فرستمت پیش فا میلت .”
خلاصه هر چی قصه کردم ، بی فایده بود. عشق به زندگی در دلش با مرگ زنش مرده بود ، بعد جوری هم ضعیف و معتاد بود ، خلاصه دخترش را به من سپرد و مرد .
دوباره صدای فین فین سه زن برخاست .
چرا من گریه نمی کردم ،چرا من از مرگ میرزا ناراحت نشدم !!!!.
انگار، ته دلم خوشحا ل بودم ، حالامن یک خواهر داشتم .
اما چرا باجی خانم گریه نمی کرد، وقتی بقیه حرفهای پدرم را شنید، چشمهای از حدقه در آمده اش، گرد تر و گردتر شد .
“از امروز، این دختر، دختره منه، یکی مثل بتولم ، احترامش حفظ میشه ، هیچکس نباید بدونه ، که او یتیمه . معصومه!!
:”بله آقا“
هر کس فضولی کرد و پرسید : بگو:”بچه یکی از صیغه های آقاست ، فهمیدی .”
بعله آقا ، روی چشمم !!!
ولی همه ما می دانستیم : که دروغ می گه . آب توی دهن معصومه خانم ، بند نمیشه ، واز فردا همه شهر خبر دارند.
هر چند که از قبل هم شروع کرده بود ، به خبر پراکنی در باره بچه !!حالا می تونه گزارششو کامل کنه.
مش غلامحسین با لهجه شیرینش پرسید : حاج آقا نگفتید اسم بچه چیه ؟
پدرم با خنده گفت:من که گفتم :” فا طمه.” آه راستی تو نبودی، وقتی من تعریف می کردم . پاشو بچه را بده من .
معصومه با چالاکی از جا پرید و از اتاق خارج شد .زن مش غلا محسین هم دنبا لش رفت .
چشم من به در بود ، که کی بچه را می آورند ، ولی از بچه خبری نبود.
آقا جا نم با اصغر که از راه رسیده بود ، پچ پچ می کرد .مادرم هنوز فین فین می کرد و باجی خانم ،مات ومبهوت به گلهای قا لی نگاه می کرد .
این حا لت را من می شناختم ، واصلاهم دوست نداشتم ، دوست نداشتن که نه ، من از این حالت می ترسیدم ، این یعنی آغاز یک توطئه!!!
زن مش غلا محسین در حا لیکه بچه رابا یک دست بالا گرفته بود و با دست دیگربشکن می زد ، وارد شد .
پشت سرش معصومه خانم با یک سینی ومنقلی پراز آتش و اسفند دان وارد شد .مشتی دانه اسفند برداشت اول دور سر پدرم و بعد به ترتیب دور سر بقیه ، مشتش را چرخاند و دانه های اسفند را درآتش ریخت .در چشم بهم زدنی اتاق پراز دود شد .درحالیکه زن مش غلا محسین همچنان بدون آهنگ وسط اتاق بچه به بغل قر می داد .
آقاجا نم از ته دل می خند ید .بچه را گرفت ، بوسید و به من داد وگفت: “اینم خواهر کوچولوی تو“
بعد رو به مش غلا محسین گفت:” مشتی! ضربت را بیار“.
آخ جون ضرب !!!
بچه را در اتاق پر از دود نگاه می کردم .راستی که خیلی زیبا بود ، سایه مژه های بلند ش، روی گونه های صورتی اش ،غیر قابل توصیف بود .محکم به خودم فشا رش دادم ، چشمها شو باز کرد، با تعجب به من نگاه کرد و زد زیر گریه .از ترس اعتراض دیگران ، زود سر بچه را روی شا نه ام گذاشتم و سعی کردم سا کت اش کنم .
باجی خا نوم مرازیر نظر داشت ، با تمسخر گفت :لازم نیست همین امروز بکشیش ،گویا که حالا حالا ها بیخ ریشمونه!،وقت زیاد داری !!!
وقتی برای اعتراض من نموند .
پدرم نگاهی پراز اعتراض به سویش پرتاب کرد،و پاسخ باجی خانوم، پشت چشم نازک کردن بود.
مش غلا محسین با ضرب بر گشت . زنش هنوز بی آهنگ وبا چکه من ومادرم و معصومه خانوم می رقصید . وآوازهایی در وصف نا م زیبا ی فا طمه ، واین که بهترین نام است ، چونکه نا م دختر پیغمبر است ومادر دوازده امام و… می خواند .معصومه خانم هم وارد گود شد .
مشتی ضربش را روی آتش منقل گرم کرد .روی زانویش چند بار چرخاند ، جا به جا کرد ،و شروع کرد .
تحمل من تمام شده بود ، می خواستم جیغ بزنم ،اصلا حوصله گرم کردن ضرب را نداشتم و به نظرم بسیار بی فایده و طولانی می آمد . وهمیشه در مقا بل اعتراض من ، مشتی می گفت :”گرم کردن ضرب مثل کوک کردن سازه .” و مرتب با دستش گرما ی پوست را کنترل می کرد .
با بلند شدن صدای ضرب و آوازمش غلا محسین ،به پدرم نگاه کردم . محو تما شای مشتی ومبهوت صدای زیبای او بود .
حتمأ این همه علا قه به موسیقی را، از او به ارث برده بودم . درهرصورت به این میراث بسیارمفتخر بودم.
آقاجا نم به با جی خا نم اشاره کرد که بلند شود .
با جی خا نم ، نگاه خشم آلودی به پدرم انداخت ودر حا لیکه از جا یش بلند می شد با تلخی رو به پدرم گفت:”پدر بچه مرده،آنوقت شما جشن گرفتید .”
آقاجان باتندی گفت «نه ورود این دختر را به خانه جشن گرفتیم .حالا بتولم یک خواهر داره .»بعد به نرمی افزود «فردا برای پدرش فاتحه خوانی راه می اندازیم وخرج می دهیم .»
زن مش غلا محسین و معصومه خا نم وسط اتاق خشکشان زده بود ، ضرب زیر دست مشتی سرد شده بود، دست های مادرم واصغرهم بی حرکت مانده بودند.
وباجی خانوم از اتاق خارج شد ودر را محکم به هم زد .
بااشاره حاجی؛صدای ضرب دوباره بلند شدوصدای مش غلامحسین هم.
من عاشق این مردبودم ؛وقتی می زدومی خواندمن بیهوش می شدم، در موسیقی و کلام اومحو می شدم
مدهوش وشیفته به چشمهای آبی روشنش، که زیرسایه ی مژه های سیاهش سورمه ای می نمودنگاه می کردم در کنار او احساس سبکی وخوشحالی می کردم و غرق رویا می شدم.
صدای در؛ رویاهایم را گسیخت ؛باجی خانوم بود؛دو باره برگشت به اطاق ؛
چشمهای آقاجان برق زد.تحمل دوری او را نداشت.
واو تحمل دوری از موسیقی را،می دانستم نمی تواند بیرون دوام بیاورد،وخود را کنترل کند،این زن عاشق موسیقی و خواندن بود، بارها زمزمه های او را شنیده بودم؛صدای محزونی داشت، بخصوص وقتی درباره عشق وغربت؛ بالهجه خراسانی می خواند.مفهوم خیلی ازکلمات ترانه اورا نمی فهمید، اما غمی که در صدایش بود،اشکی که در چشمهای درشت و عسلیش بود،غیر قابل انکار بود، شاید به همین دلیل؛اجازه خواندن نداشت؛ شاید هم آقاجان! تحمل دیدن این صحنه ی پرازغم و اشک را نداشت.نمی دانم .در هر صورت جلوی پدرم نمی خواند. اما هر وقت ما با هم تنها بودیم چه زمانی که شاد بود و یا زمانیکه غصه دار بود، می خواندوچه زیبا می خواند.آمد و غریبانه گوشه ای نشست، وچشم به دهان آوازه خوان داشت.
برق چشمهایش بود یا نم اشک .ازاین فاصله بدرستی نمی دیدم.
کشش موسیقی مرا دوباره به سرزمین رویاها برد.
فاطمه را می دیدم که با من بازی می کند؛در باغ می دویدیم دنبال گوسفندها؛بره هارابغل می کردیم وخالخالی عصبانی غرش می کرد.این سگ مهربان همیشه مواظب بره های کوچولواست؛هر وقت من به بره ها نزدیک می شوم دندانهایش را به من نشان می دهد؛بعد وقتیکه آرام گوشه ای می نشینم کنارم می آیدو مرا لیس می زند واگر این صحنه را مادرم ببیند ،غوغایی برراه می افتد،که انتها ندارد،ویک روز تمام!!! مادرم حدیث وروایت شاهد می آورد، که سگ نجس است ومن باید دست و صورتم را باآب هفت دریا بشورم !!!
ومن نگران می شوم،نگران پیداکردن هفت دریا !!.
با فاطمه در باغ می دوم او را سوار یک بره کوچولو می کنم وخالخالی پارس کنان به طرف من می دود؛فاطمه وبره را رها می کنم ومی دوم ؛از نفس افتاده ،می ایستم.
خالخالی به من می رسد، جلوی من می ایستد و دستهایش را روی شانه من می گذارد؛ومرا می لیسد.زیر بار سنگینی دستهایش خم می شوم ومش غلامحسین داد می زند:«خالخالی» واو مرا رها می کند.
فاطمه از خواب بیدار شد؛منهم دوباره از باغ رویاهایم به اتاق برگشتم.
زن مش غلامحسین هنوز وسط اتاق می رقصیدواشعاری به زبان سمنانی در وصف اسم زیبای فاطمه، فاطمه زهرا،دختر رسول الله و…..می خواندوهمه را شاد می کرد.غیر از باجی خانوم ،که تو فکر بود
وبا ابروهای گره خورده به گل قالی خیره شده بودواین علامت خوبی نبود؛حتمأداشت نقشه می کشید ؛می دانستم ،طوفانی درراه بود.
پدرم هم متوجه شده بود وگاهی با درماندگی به او نگاه می کرد.
ارسال شده در قصه های مریم بانو | ۱ دیدگاه »